جلال الدين الرومي

71

فيه ما فيه ( فارسى )

اگر گربه برگمارد « 1 » او را هلاك كند چون پشه‌اى نمرود را و اگر شير را بگمارد « 2 » ، از وى شيران لرزان شوند . » يا خود درازگوش شود . چنان‌كه بعضى از درويشان بر شير سوار مىشوند و چنان‌كه آتش بر ابراهيم عليه السّلام « 3 » برد و سلام شد و سبزه و گل و گلزار « 4 » ، چون دستورى حق نبود كه او را بسوزد . فىالجمله چون ايشان دانستند كه همه « 5 » از حقّ است پيش ايشان همه يكسان شد از حق . اميد داريم كه شما اين سخن‌ها را هم « 6 » از اندرون خود بشنويد كه مفيد آن است . اگر هزار دزد بيرونى بيايند « 7 » در را نتوانند « 8 » باز كردن تا از اندرون دزدى يار ايشان نباشد كه از اندرون باز كند . هزار سخن از بيرون بگوى ، تا از اندرون مصدقى « 9 » نباشد سود ندارد . همچنان‌كه درختى را تا در بيخ او ترى نباشد اگر هزار سيل آب برو « 10 » ريزى سود ندارد . اوّل آنجا در بيخ او ترى ببايد تا آب « 11 » مدد او شود . نور اگر صد هزار مىبيند « 12 » * جز كه بر اصل نور ننشيند « 13 » 132 اگر همه عالم نور گيرد « 14 » تا در چشم نورى نباشد هرگز آن نور را نبيند . اكنون اصل آن قابليّت است كه در نفس است . نفس ديگرست 133 و روح ديگر « 15 » . نمىبينى كه نفس در خواب كجاها مىرود « 16 » ؟ و روح در تنست ، اما آن نفس مىگردد چيزى « 17 » ديگر مىشود . گفت پس آنچه على گفت من عرف نفسه فقد عرف ربّه اين نفس را گفت « 18 » . و اگر بگوييم كه اين نفس را گفت هم خردكارى نيست و اگر آن نفس را شرح دهيم او همين نفس را فهم خواهد كردن ، چون او آن نفس را نمىداند مثلا آينه‌اى كوچك در دست گرفته‌اى اگر در آينه نيك نمايد ، بزرگ نمايد ، خرد نمايد ، آن باشد . به گفتن محال است كه فهم شود . به گفتن همين قدر باشد كه درو خار خارى پديد آيد بيرون « 19 » آنكه ما مىگوييم عالمى هست تا بطلبيم .

--> ( 1 ) . ح : بر او گمارد ( 2 ) . ح : نگمارد ( 3 ) . ح : ندارد ( 4 ) . ح : و سبز و گلزار شد ( 5 ) . ح : كه آن همه ( 6 ) . ح : ( هم ) ندارد ( 7 ) . ح : بيايد ( 8 ) . ح : نتواند ( 9 ) . ح : تا از اندرون دزدى مصدق ( 10 ) . ح : بر وى ( 11 ) . ح : تا آن ( 12 ) . ح : مىبينند ( 13 ) . ح : ننشينند ( 14 ) . اصل : ندارد ( 15 ) . ح : ديگر است ( 16 ) . ح : كجا مىرود ( 17 ) . ح : چيز ديگر ( 18 ) . ح : گفت يا نگفت ( 19 ) . ح : كه بيرون