جلال الدين الرومي

61

فيه ما فيه ( فارسى )

از بىثبات پيدا شود و نيك عهد از بدعهد ممتاز گردد « 1 » و باوفا از بىوفا او را موسوسى و مهيّجى مىيابد تا ثبات او پيدا شود . اگر نباشد ثبات او چون پيدا شود پس آن موسوس و مهيّج بندگى پادشاه مىكند « 2 » . چون خواست پادشاه اين است كه چنين كند بادى فرستاد تا ثابت را از غير ثابت پيدا كند و پشه را از درخت و باغ جدا گرداند « 3 » تا پشه برود و آنچ با شه « 4 » باشد بماند . ملكى كنيزكى را فرمود كه « خود را بيارا و بر غلامان من عرض كن « 5 » تا امانت و خيانت ايشان ظاهر شود . » فعل كنيزك « 6 » اگرچه به ظاهر معصيت مىنمايد امّا در حقيقت بندگى پادشاه مىكند . اين بندگان خود را چون درين عالم ديدند نه به دليل و تقليد بل معاينه ، بىپرده و حجاب كه جمله از نيك و بد بندگى و طاعت حق مىكنند كه وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ « * » . پس در حق ايشان همين عالم قيامت باشد چون قيامت عبارت از آن است كه همه بندگى خدا كنند و كارى ديگر نكنند جز بندگى او و اين معنى را ايشان همين‌جا مىبينند كه لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا 108 عالم از روى لغت اين باشد كه از عارف « 7 » عالىتر باشد زيرا خداى را « 8 » عالم گويند امّا عارف نشايد گفتن . معنى عارف آن است كه نمىدانست و دانست و اين در حق خدا نشايد ، امّا از روى عرف ، عارف بيش است زيرا عارف عبارت است « 9 » از آنچ بيرون از دليل داند عالم را مشاهده « 10 » و معاينه ديده است . عرفا ، عارف اين را گويند . آورده‌اند كه عالم به از صد زاهد . و عالم به از « 11 » صد زاهد چون باشد ؟ آخر اين زاهد به علم زهد كرد . زهد بىعلم محال باشد . آخر زهد چيست ؟ از دنيا اعراض كردن و روى به طاعت و آخرت آوردن . آخر مىبايد كه دنيا را بداند و زشتى و بىثباتى دنيا را بداند و لطف و ثبات و بقاى آخرت را بداند و اجتهاد در طاعت كه چون طاعت كنم و چه

--> ( 1 ) . ح : شود ( 2 ) . ح : مىكنند ( 3 ) . ح : از باغ درخت جدا كند ( 4 ) . ح : و آنچه ثابت ( 5 ) . ح : عرضه كن ( 6 ) . ح : فمل آن كنيزك ( * ) . سورهء اسراء آيهء 44 . ( 7 ) . ح : از روى لغت از عارف ( 8 ) . ح : خدا را ( 9 ) . اصل : عبارت ( 10 ) . ح : علم را به مشاهده ( 11 ) . ح : كه عالمى به از صد هزار زاهد عالم به از