جلال الدين الرومي
57
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل اينچ مىگويند كه القلوب تتشاهد 100 « 1 » گفتى است و حكايتى « 2 » مىگويند بر ايشان كشف نشده است و اگرنه ، سخن چه حاجت بودى چون قلب گواهى مىدهد گواهى زبان چه حاجت گردد ، امير نايب 101 گفت كه آرى دل گواهى مىدهد امّا دل را حظّى هست جدا و گوش را حظّى هست جدا چشم را حظّى است جدا و زبان را جدا « 3 » به هر يكى احتياج هست تا فايده افزونتر باشد . فرمود « 4 » كه اگر دل را استغراق باشد همه محو او گردند محتاج زبان نباشد آخر ليلى را « 5 » كه رحمانى نبود و جسمانى و نفس بود « 6 » و از آب و گل بود ، عشق او را آن استغراق بود كه مجنون را چنان فروگرفته بود و غرق گردانيده كه محتاج ديدن ليلى به چشم نبود و سخن او را به آواز شنيدن محتاج نبود كه ليلى را از خود او جدا نمىديد كه : خيالك فى عينى و اسمك فى فمى * و ذكرك فى قلبى الى اين اكتب « 7 » 102 اكنون چون جسمانى را آن قوّت باشد كه عشق او را « 8 » بدان حال گرداند كه خود را از او جدا نبيند و حسهاى او جمله درو غرق شوند « 9 » از چشم و سمع و شمّ و غيره كه هيچ عضوى حظّى ديگر نطلبد ، همه را جمع بيند و حاضر دارد . اگر يك عضوى ازين عضوها كه گفتيم حظّى تمام يابد همه در ذوق آن غرق شوند و حظّى ديگر نطلبند . اين طلبيدن حسّ حظّى ديگر جدا دليل آن مىكند كه اين يك عضو چنانك حقّ حظّ است تمام
--> ( 1 ) . اصل : تتشاهدو ( 2 ) . ح : گفتنى است و سخنى است و حكايتى است كه ( 3 ) . ح : حظّى است جدا گوش را حظّى است و چشم را جدا و زبان را جدا ( 4 ) . ح : جواب فرمود ( 5 ) . ح : آخر حسن ليلى را ( 6 ) . ح : و جسمانى بود و نفس بود ( 7 ) . ح : قاين تغيب - و در حاشيه : الى اين اكتب ( 8 ) . ح : وى را ( 9 ) . ح : در عشق او غرق شوند