جلال الدين الرومي
55
فيه ما فيه ( فارسى )
تاريك سياهى هولى « 1 » مانند ديو روى مىنمايد و عظيم مىترسم . » مادر گفت كه « مترس چون آن صورت را ببينى دلير بر وى حمله كن پيدا شود كه خيال است « 2 » . » گفت « اى مادر و اگر آن سياه را مادرش چنين وصيّت كرده باشد من چه كنم ؟ » اكنون اگر او را وصيّت كرده باشد كه سخن مگو تا پيدا نگردى منش چون شناسم ؟ » گفت « در حضرت او خاموش كن و خود را به وى ده و صبر كن باشد كه كلمهاى از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد كه از زبان تو كلمهاى بجهد به ناخواست تو يا در خاطر تو سخن و انديشهاى سر بزند از آن انديشه و سخن « 3 » حال او را بدانى زيراكه ازو متأثّر شدى آن عكس اوست و احوال اوست كه در اندرون تو سر بر زده است . » شيخ « 4 » سررزى 94 رحمة اللّه عليه « 5 » ميان مريدان نشسته بود ، مريدى را سر بريان اشتها كرده بود . شيخ اشارت كرد كه « او را سر بريان مىبايد بياريد « 6 » . » گفتند « شيخ به چه دانستى كه او را سر بريان مىبايد . » گفت « زيراكه سى سال است كه مرا بايست 95 نمانده است و خود را از همه بايستها پاك كردهام و منزّهم همچو « 7 » آيينه بىنقش ساده گشتهام 96 چون سر بريان در خاطر من آمد و مرا اشتها كرد و بايست شد دانستم كه آن از آن فلان است زيرا آيينه بىنقش است اگر در آيينه نقش نمايد نقش غير باشد . » عزيزى در چلّه نشسته بود براى طلب مقصودى به وى ندا آمد كه « اينچنين مقصود بلند به چلّه حاصل نشود از چلّه برون آى تا نظر بزرگى بر تو افتد ، آن مقصود ترا حاصل شود . » گفت « آن بزرگ را كجا يابم ؟ » گفت « 8 » « در جامع » گفت « ميان چندين خلق او را چون شناسم كه كدامست ؟ » گفتند « برو او ترا بشناسد و بر تو نظر كند . نشان آنكه نظر او بر تو افتد آن باشد كه ابريق از دست تو بيفتد و بىهوش گردى بدانى كه او بر تو نظر « 9 » كرده است . » چنان كرد . ابريق پرآب كرد « 10 » و جماعت مسجد را سقّايى مىكرد و ميان صفوف مىگرديد . ناگهانى « 11 » حالتى در وى پديد آمد شهقهاى بزد و ابريق از دست او افتاد ، بىهوش در گوشه ماند . خلق جمله رفتند چون با خود آمد خود را تنها ديد . آن شاه « 12 » كه
--> ( 1 ) . ح : هول ( 2 ) . ح : و پيدا شو كه خيال است ( 3 ) . ح : و از آن سخن ( 4 ) . ح : شيخ محمّد ( 5 ) . ح : ندارد ( 6 ) . ح : كه براى فلان سر بريان بياريد ( 7 ) . ح : همچون ( 8 ) . ح : گفتند ( 9 ) . ح : به تو نظر ( 10 ) . ح : در دست گرفت ( 11 ) . ح : ناگهان ( 12 ) . ح : آن شاه را