جلال الدين الرومي
42
فيه ما فيه ( فارسى )
هوش چنانكه « 1 » ده كس را باغى يا دكانى « 2 » به شركت باشد ، سخنشان يك باشد و غمشان يك و مشغولى ايشان « 3 » به يك چيز باشد . چون مطلوب يك گشت . پس در روز قيامت چون همه را كار به حق افتاد همه يك شوند . به اين معنى هركسى در دنيا به كارى مشغول است يكى در محبّت زن ، يكى در مال ، يكى در كسب ، يكى در علم همه را معتقد آنست كه درمان من و ذوق من و خوشى من و راحت من در آن است و آن رحمت حقّ است . چون در آنجا مىرود و مىجويد نمىيابد ، باز مىگردد و چون ساعتى مكث مىكند مىگويد « آن ذوق و رحمت جستنى است . مگر نيك نجستم باز بجويم » و چون باز مىجويد نمىيابد . همچنين تا گاهى كه رحمت روى نمايد بىحجاب . بعد از آن داند كه راه آن نبود . امّا حقّ تعالى بندگان دارد كه پيش از قيامت چنانند و مىبينند آخر على رضى اللّه عنه مىفرمايد « 4 » لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا . يعنى چون قالب را برگيرند و قيامت ظاهر شود يقين من زيادت نگردد « 5 » . نظيرش چنان باشد كه قومى در شب تاريك در خانه روى به هر جانبى « 6 » كردهاند و نماز مىكنند چون روز شود همه از آن بازگردند امّا آن را كه روبهقبله بوده است در شب چه باز گردد چون همه سوى او « 7 » مىگردند ، پس آن بندگان هم در شب « 8 » روى به وى دارند و از غير روى گردانيدهاند . پس در حق ايشان قيامت ظاهرست و حاضر « 9 » . سخن بىپايان است امّا به قدر طالب فرومىآيد كه وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ « * » . حكمت همچون باران است ، در معدن خويش بىپايان است ، امّا به قدر مصلحت فرود آيد ، در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاييز به قدر او ، و در بهار همچنين « 10 » بيشتر و كمتر . امّا ازآنجاكه مىآيد آنجا بىحدّست شكر را در كاغذ كنند يا داروها را عطّاران . امّا شكر آنقدر نباشد كه در كاغذست . كانهاى شكر و
--> ( 1 ) . ح : همچنانك ( 2 ) . ح : و يا دكانى ( 3 ) . ح : و غمشان يك باشد و مشغوليشان ( 4 ) . ح : على مىفرمايد رضى اللّه عنه ( 5 ) . ح : نشود ( 6 ) . ح : جانب ( 7 ) . ح : به سوى او ( 8 ) . ح : همه در اين شب ( 9 ) . ح : قيامت حاضر است ( * ) . سورهء حجر آيهء 21 ( 10 ) . ح : ندارد