جلال الدين الرومي

377

فيه ما فيه ( فارسى )

خاكى بر خاك رفت و پاكى بر پاك - ص خوش‌آوازت همىدارد صداى گنبد خضرا - ص 172 خون مىخورم و تو باده مىپندارى * جان مىبرى و تو داده مىپندارى ص 143 داديم به دست تو عنان دل خويش * تا هرچه تو گويى پخت من گويم سوخت ص 188 دعوى عشق كردن آسانست * ليك آن را دليل و برهانست ص 18 دلدارم گفت كان فلان زنده به چيست - ص ذكر نيكان محرّض نيكى است * همچو مطرب كه باعث سيكى است ص 203 ز پرده‌ها اگر آن روح قدس بنمودى * عقول و جان بشر را بدن شمردندى ص 118 زهر از كف يار سيم‌بر بتوان خورد * تلخى سخنش همچو شكر بتوان خورد بس بانمكست يار بس بانمكست * جايى كه نمك بود جگر بتوان خورد ص 200 سايهء شخصم و اندازهء او * قامتش چند بود چندانم ص 126 شب رفت و حديث ما بيابان نرسيد - ص شمشير به كف عمر در قصد رسول آيد * در دام خدا افتد وز بخت نظر يابد ص 186 صد سال بقاى آن بت مهوش باد * تير غم او را دل من تركش باد بر خاك درش بمرد خوش‌خوش خوش‌دل من * يا رب كه دعا كرد كه خاكش خوش باد ص 189 عشق تو مناديى به عالم در داد * تا دل‌ها را به دست شور و شر داد و آنگه همه را بسوخت و خاكستر كرد * و آورد به باد بىنيازى بر داد ص 205