جلال الدين الرومي
35
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل اين سخن براى آن كس است كه او به سخن محتاج است كه ادراك كند . امّا آنك بىسخن ادراك كند « 1 » با وى چه حاجت سخن است « 2 » آخر آسمانها و زمينها همه سخن است پيش آن كس كه ادراك مىكند و زاييده از سخن است كه كُنْ فَيَكُونُ « * » پس پيش آنك آواز پست را مىشنود مشغله و بانگ چه حاجت باشد ؟ حكايت : شاعرى تازىگوى پيش پادشاهى آمد و آن پادشاه ترك بود پارسى نيز نمىدانست ، شاعر براى او شعر عظيم غرّا به تازى گفت و آورد چون پادشاه بر تخت نشسته بود و اهل ديوان جمله حاضر امرا و وزرا « 3 » آنچنانكه ترتيب است شاعر به پاى استاد و شعر را آغاز كرد . پادشاه در آن مقام كه محلّ تحسين بود سر مىجنبانيد و در آن مقام « 4 » كه محلّ تعجّب بود خيره مىشد و در آن مقام كه محلّ تواضع بود التفات مىكرد . اهل ديوان حيران شدند كه پادشاه ما كلمهاى به تازى نمىدانست اينچنين سر جنبانيدن مناسب در مجلس « 5 » ازو چون صادر شد ؟ مگر كه تازى مىدانست چندين سال از ما پنهان داشت و اگر ما به زبان تازى بىادبىها گفته باشيم واى بر ما . او را غلامى بود خاص اهل ديوان جمع شدند و او را اسب و استر و مال دادند و چندان ديگر بر گردن گرفتند كه ما را ازين حال آگاه كن كه پادشاه تازى مىداند يا نمىداند و اگر نمىداند در محلّ سر جنباندن چون بود ؟ كرامات بود ؟ الهام بود ؟ تا روزى غلام فرصت يافت در شكار و پادشاه را دلخوش ديد بعد از آنكه شكار بسيار گرفته بود از وى پرسيد « 6 » پادشاه بخنديد گفت و اللّه من تازى نمىدانم امّا آنچه سر
--> ( 1 ) . ح : مىكند ( 2 ) . ح : چه حاجت است سخن ( * ) . سورهء يونس ، آيهء 82 ( 3 ) . ح : و وزير ( 4 ) . ح : مقامات ( 5 ) . ح : در محلش ( 6 ) . ح : بپرسيد