جلال الدين الرومي

252

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل سراج الدّين 391 گفت كه مسأله‌اى گفتم اندرون من درد كرد . فرمود آن موكّلى است كه نمىگذارد كه آن را بگويى . اگرچه آن موكّل را محسوس نمىبينى و ليكن چون شوق و راندن و الم مىبينى ، دانى كه موكّلى هست . مثلا در آبى مىروى ، نرمى گل‌ها و ريحان‌ها به تو مىرسد و چون طرف ديگر مىروى خارها در تو مىخلد . معلوم شد كه آن طرف خارستان است و ناخوشى و رنج است و آن طرف گلستان و راحت است ، اگرچه هر دو را نمىبينى . اين را وجدانى گويند ، از محسوس ظاهرترست . مثلا گرسنگى و تشنگى و غضب و شادى ، جمله محسوس نيستند امّا از محسوس ظاهرتر شد . زيرا اگر چشم را فراز كنى محسوس را نبينى امّا دفع گرسنگى از خود به هيچ حيله نتوانى كردن و همچنين گرمى در غذاهاى گرم و سردى و شيرينى و تلخى در طعام‌ها نامحسوس‌اند ، و ليكن از محسوس ظاهرترست . آخر تو به اين تن چه نظر مىكنى تو را به اين چه تعلّق است ؟ تو قايمى بىاين ، و هماره بىاينى اگر شب است پرواى تن ندارى و اگر روز است مشغولى به كارها ، هرگز با تن نيستى . اكنون چه مىلرزى برين تن ؟ چون يك ساعت با وى نيستى جاىهاى ديگرى . تو كجا و تن كجا انت فى واد و انا فى واد 392 . اين تن مغلطه‌اى عظيم است . پندارد كه او مرد ، او نيز مرد . هى ، تو چه تعلّق دارى به تن ؟ اين چشم‌بندى عظيم است . ساحران فرعون چون ذرّه‌اى واقف شدند ، تن را فدا كردند ، خود را ديدند كه قايم‌اند بىاين تن و تن به ايشان هيچ تعلّق ندارد 393 . و همچنين ابراهيم و اسماعيل و انبيا و اوليا چون واقف شدند از تن و بود و نابود او فارغ شدند . حجّاج بنگ 394 خورده و سر بر در نهاده ، بانگ مىزد كه در را مجنبانيد تا سرم نيفتد . پنداشته بود كه سرش از تنش جداست و به واسطهء در قايم است . احوال ما و خلق همچنين است پندارند كه به بدن تعلّق دارند يا قايم به بدن‌اند