جلال الدين الرومي
246
فيه ما فيه ( فارسى )
نوعى كه مىخواهيم . گاه بالاش مىبريم ، گاه زيرش مىنهيم ، گاه سرايش مىسازيم ، گاه كاسه و كوزهاش مىكنيم ، گاه درازش مىكنيم و گاه كوتاهش مىكنيم . اگر ما اوّلمان خاك بوديم و جنس او بوديم ، حقّ تعالى ما را بدان قوّت ممتاز كرد . همچنين از ميان ما كه يك جنسيم چه عجب است كه اگر حقّ تعالى بعضى را ممتاز كند كه ما به نسبت به وى چون جماد باشيم ، و او در ما تصرّف كند و ما ازو بىخبر باشيم و او از ما باخبر ؟ اين كه مىگوييم بىخبر ، بىخبرى محض نمىخواهيم ، بلكه هر خبرى در چيزى بىخبريست از چيزى ديگر . خاك نيز 385 به آن جمادى از آنچه خدا او را داده است باخبرست كه اگر بىخبر بودى ، آب را كى پذيرا شدى و هر دانهاى را بهحسب آن ، دايگى كى كردى و پروردى ؟ شخصى چون در كارى مجدّ باشد و ملازم باشد آن كار را ، بيداريش در آن كار بىخبريست از غير آن . ما ازين غفلت ، غفلت كلّى نمىخواهيم . گربه را مىخواستند كه بگيرند هيچ ممكن نمىشد . روزى آن گربه به صيد مرغى مشغول بود ، به صيد مرغ غافل شد او را بگرفتند . پس نمىبايد كه در كار دنيا به كلّى مشغول شدن . سهل بايد گرفتن و دربند آن نمىبايد بودن ، كه نبادا اين برنجند و آن برنجد . مىبايد كه گنج نرنجد . اگر اينان برنجند اوشان بگرداند امّا اگر او برنجد نعوذ باللّه او را كه گرداند ؟ اگر ترا مثلا قماشات باشد از هر نوعى به وقت غرق شدن ، عجب ، چنگ در كدام زنى ؟ اگرچه همه دربايست است و ليكن يقين است كه در تنگ چيزى نفيس ، خزينهاى دست زنى كه به يك گوهر و به يك پاره لعل ، هزار تجمّل توان ساخت . از درختى ميوهء شيرين ظاهر مىشود . اگرچه آن ميوه جزو او بود حقّ تعالى آن جزو را بر كلّ گزيد و ممتاز كرد ، كه در وى حلاوتى نهاد كه در آن باقى ننهاد كه به واسطهء آن آن جزو بر آن كلّ رجحان يافت و لباب و مقصود درخت شد كه قوله تعالى بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ « * » . شخصى مىگفت كه مرا حالتى هست كه محمّد و ملك مقرّب آنجا نمىگنجد . شيخ فرمود كه عجب ، بنده را حالتى باشد كه محمّد در وى نگنجد ، محمّد را حالتى نباشد كه چون تو گنده بغل آنجا نگنجد ؟
--> ( * ) سورهء ق آيهء 2