جلال الدين الرومي

231

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل اكمل الدّين 365 گفت مولانا را عاشقم و ديدار او را آرزومندم و آخرتم خود ياد نمىآيد . نقش مولانا را بىاين انديشه‌ها و پيشنهادها مونس مىبينم و آرام مىگيرم به جمال او و لذّت‌ها حاصل مىشود از عين صورت او يا از خيال او . فرمود اگرچه آخرت و حقّ در خاطر نيايد الّا آن همه مضمرست در دوستى و مذكور است . پيش خليفه رقاصهء 366 شاهد چارپاره مىزد 367 . خليفه گفت كه فى يديك صنعتك قال فى رجلىّ يا خليفة رسول اللّه ، خوشى در دست‌هاى من از آن است كه آن خوشى پا درين مضمر است . پس اگرچه مريد به تفاصيل آخرت را ياد نياورد امّا لذّت او به ديدن شيخ و ترسيدن او از فراق شيخ متضمّن آن همه تفاصيل است و آن جمله درو مضمر است . چنان‌كه كسى فرزند را يا برادر را مىنوازد و دوست مىدارد اگرچه از نبوّت و اخوّت و اميد و وفا و رحمت و شفقّت و مهر او بر خويشتن و عاقبت كار و باقى منفعت‌ها كه خويشان از خويشان اميد دارند ازينها هيچ به خاطر او نمىآيد امّا اين تفاصيل جمله مضمر است در آن قدر ملاقات و ملاحظت . همچنان‌كه باد در چوب مضمر است ، اگرچه در خاك بود يا در آب بود كه اگر درو باد نبودى آتش را به او كار نبودى زيراكه باد علف آتش است و حيات آتش است . نمىبينى كه به نفخ زنده مىشود ؟ اگرچه چوب در آب و خاك باشد ، باد در او كامن است . اگر باد درو كامن نبودى بر روى آب نيامدى . و همچنانك سخن مىگويى ، اگرچه از لوازم اين سخن بسيار چيزهاست از عقل و دماغ و لب و دهان و كام و زبان و جملهء اجزاى تن كه رئيسان تن‌اند و اركان و طبايع و افلاك و صد هزار اسباب كه عالم به آن قايم است تا برسى به عالم صفات و آنگه ذات ، و با اين همه ، اين معانى در سخن مظهر نيست و پيدا نمىشود . آن جمله مضمر است در سخن چنانك ذكر رفت .