جلال الدين الرومي
23
فيه ما فيه ( فارسى )
درياى آب ، خود علمهاى اولياست . گوهر خود كجاست ؟ اين عالم كفى پرخاشاك است امّا از گردش آن موجها و مناسبت جوشش دريا و جنبيدن موجها آن كف خوبى مىگيرد كه زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا « * » پس چون زيّن فرمود او خوب نباشد بلك خوبى درو عاريت باشد و ز جاى دگر « 1 » باشد . قلب زراندودست ، يعنى اين دنيا كه كفك است قلب است و بىقدرست و بىقيمت است ، ما زراندودش كردهايم كه زيّن للنّاس . آدمى اسطرلاب حقّ است امّا منجّمى بايد كه اسطرلاب را بداند ، ترهفروش يا بقال اگرچه اسطرلاب دارد امّا از آن چه فايده گيرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاك را و دوران و برجها و تأثيرات « 2 » و انقلاب 29 را الى غير ذلك ؟ پس اسطرلاب در حق منجّم سودمند است كه من عرف 30 نفسه فقد عرف ربّه همچنانكه اين اسطرلاب مسين آينهء افلاك است « 3 » وجود آدمى كه وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ « * * » اسطرلاب حق است . چون او را حق تعالى به خود عالم و دانا آشنا كرده باشد ، از اسطرلاب وجود خود تجلّى حق را و جمال بىچون را دم به دم و لمحه به لمحه « 4 » مىبيند و هرگز آن جمال ازين آينه خالى نباشد . حق را عزّ و جلّ بندگانند كه ايشان خود را به حكمت و معرفت و كرامت « 5 » مىپوشانند اگرچه خلق را آن نظر نيست كه ايشان را بينند « 6 » امّا از غايت غيرت خود را مىپوشانند چنانك متنبّى مىگويد : لبسن الوشى لا متجمّلات * و لكن كى يصن به الجمالا 31
--> ( * ) سورهء آل عمران آيهء 14 ( 1 ) . ح : و از جايى ديگر ( 2 ) . ح : و دوران او را و برجها را و تأثيرات آن را ( 3 ) . ح : آيينه احوال ( * * ) سورهء اسراء آيهء 70 ( 4 ) . ح : و لمحه لمحه ( 5 ) . ح : كرامات ( 6 ) . ح : ببينند