جلال الدين الرومي
225
فيه ما فيه ( فارسى )
وجود آيد . اعتقاد او در بارى تعالى و عشق او و مستى او بيفزايد و تعجّب كند در عظمت و غيبدانى حقّ . آن زيادتى عشق و اعتقاد و تعجّب بىلفظ و عبارت ، تسبيح او باشد همچنانكه بنّايى به شاگرد خود خبر دهد كه درين سرا كه مىسازند چندين چوب رود و چندين خشت و چندين سنگ و چندين كاه . چون سرا تمام شود و همان قدر آلت رفته باشد بىكموبيش ، شاگرد در اعتقاد بيفزايد . ايشان نيز درين مثابتاند . يكى از شيخ پرسيد كه مصطفى با آن عظمت كه لولاك لما خلقت الافلاك ، مىگويد يا ليت ربّ محمّد لم يخلق محمّدا 362 . اين چون باشد ؟ شيخ فرمود سخن به مثال روشن شود ، اين را مثالى بگويم تا شما را معلوم گردد . فرمود كه در دهى مردى بر زنى عاشق شد و هر دو را خانه و خرگاه نزديك بود و به هم كام و عيش مىراندند . و از همديگر فربه مىشدند و مىباليدند . حياتشان از همديگر بود ، چون ماهى كه به آب زنده باشد . سالها به هم مىبودند . ناگهان ايشان را حقّ تعالى غنى كرد ، گوسفندان بسيار و گاوان و اسبان و مال و زر و حشم و غلام روزى كرد . از غايت حشمت و تنعّم عزم شهر كردند و هر يكى سراى بزرگ پادشاهانه بخريد و بخيل و حشم در آن سرا منزل كرد ، اين به طرفى او به طرفى . و چون حال به اين مثابت رسيد ، نمىتوانستند آن عيش و آن وصال را ورزيدن . اندرونشان زير زير مىسوخت . نالههاى پنهانى مىزدند . و امكان گفت نى . تا اين سوختگى به غايت رسيد كلّى ايشان درين آتش فراق بسوخت . چون سوختگى به نهايت رسيد ، ناله در محلّ قبول افتاد . اسبان و گوسفندان كم شدن گرفت ؛ به تدريج به جايى رسيد كه بدان مثابت اوّل باز آمدند . بعد مدّت دراز باز به آن ده اوّل جمع شدند . و به عيش و وصل و كنار مشغول گشتند . از تلخى فراق ياد كردند . آن آواز برآمد كه يا ليت ربّ محمّد لم يخلق محمّدا . چون جان محمّد مجرّد بود ، در عالم قدس و وصل حق تعالى مىباليد . در آن درياى رحمت همچون ماهى غوطهها مىخورد . هرچند درين عالم مقام پيغامبرى و خلق را رهنمايى و عظمت و پادشاهى و شهرت و صحابه شد امّا چون باز به آن عيش اوّل بازگردد ، گويد كه « كاشكى پيغامبر نبودمى و به اين عالم نيامدمى كه نسبت به آن وصال مطلق ، آن همه بار و عذاب و رنج است . » اين همه علمها و مجاهدهها و بندگىها نسبت به استحقاق و عظمت بارى همچنان