جلال الدين الرومي

222

فيه ما فيه ( فارسى )

آن فايده‌ها را خداى داند كه بنده را بر آن كار مىدارد . اكنون آدمى در دست قبضهء قدرت حقّ همچون كمان است و حقّ تعالى او را در كارها مستعمل مىكند و فاعل در حقيقت حقّ است نه كمان . كمان آلت است و واسطه است ، ليكن بىخبر است و غافل از حقّ جهت قوام دنيا . زهى عظيم كمانى كه آگه شود كه « من در دست كيستم ؟ » چه گويم دنيايى را كه قوام او و ستون او غفلت باشد ؟ و نمىبينى كه چون كسى را بيدار مىكنند از دنيا نيز بيزار مىشود و سرد مىشود و او نيز مىگدازد و تلف مىشود ؟ آدمى از كوچكى كه نشو و نما گرفته است به واسطهء غفلت بوده است . و الّا هرگز نباليدى و بزرگ نشدى . پس چون او معمور و بزرگ به واسطهء غفلت شد ، باز به روى حقّ تعالى رنج‌ها و مجاهده‌ها ، جبرا و اختيارا برگمارد ، تا آن غفلت‌ها را ازو بشويد ، و او را پاك گرداند . بعد از آن تواند به آن عالم آشنا گشتن . وجود آدمى مثال مزبله است تلّ سرگين ، الّا اين تلّ سرگين اگر عزيزست جهت آن است كه درو خاتم پادشاست . و وجود آدمى همچون جوال گندم است . پادشاه ندا مىكند كه « آن گندم را كجا مىبرى كه صاع من دروست . » او از صاع غافل است ، و غرق گندم شده است . اگر از صاع واقف شود به گندم كى التفات كند ؟ اكنون هر انديشه كه تو را به عالم علوى مىكشد و از عالم سفلى سرد و فاتر مىگرداند ، عكس و پرتو آن صاع است كه بيرون مىزند ، آدمى ميل به آن عالم مىكند ، و چون به عكس ميل به عالم سفلى كند علامتش آن باشد كه آن صاع در پرده پنهان شده باشد .