جلال الدين الرومي
208
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل گفت ما جمله احوال آدمى را يكبهيك دانستيم و يك سر موى از مزاج و طبيعت و گرمى و سردى او از ما فوت نشد . هيچ معلوم نگشت كه آنچه درو باقى خواهد ماندن آن چه چيزست . فرمود اگر دانستن آن به مجرّد قول حاصل شدى خود به چندين كوشش و مجاهدهء به انواع محتاج نبودى و هيچكس خود را در رنج نينداختى و فدا نكردى . مثلا يكى به بحر آمد ، غير آب شور و نهنگان و ماهيان نمىبيند . مىگويد « اين گوهر كجاست ؟ مگر خود گوهر نيست . » گوهر به مجرّد ديدن بحر كى حاصل شود ؟ اكنون اگر صد هزار بار آب دريا را طاسطاس بپيمايد ، گوهر را نيابد . غوّاصى مىبايد تا به گوهر راه برد و آنگاه هر غوّاصى نى . غوّاصى نيكبختى ، چالاكى . اين علمها و هنرها همچون پيمودن آب درياست به طاس . طريق يافتن گوهر نوعى ديگر است . بسيار كس باشد كه به جمله هنرها آراسته باشد و صاحب مال و صاحب جمال ، الّا درو آن معنى نباشد و بسيار كس كه ظاهر او خراب باشد ، او را حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد ، الّا آن معنى كه باقى است درو باشد . و آن آن است كه آدمى بدان مشرّف و مكرّم است و به واسطهء آن ، رجحان دارد بر ساير مخلوقات . پلنگان و نهنگان و شيران را و ديگر مخلوقات را هنرها و خاصيّتها باشد الّا آن معنى كه باقى خواهد بودن در ايشان نيست . اگر آدمى به آن معنى راه برد ، خود فضيلت خويش را حاصل كرد و الّا او را از آن فضيلت هيچ بهره نباشد . اين جمله هنرها و آرايشها چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آينه . روى آينه از آن فارغ است . روى آينه را صفا مىبايد . آنكه او روى زشت دارد ، طمع در پشت آينه كند زيراكه روى آينه غمّاز است و آنكه خوبروى است او روى آينه را به صد جان مىطلبد زيرا كه روى آينه مظهر حسن اوست . يوسف مصرى را دوستى از سفر رسيد . گفت « جهت من چه ارمغان آوردى ؟ » گفت