جلال الدين الرومي

191

فيه ما فيه ( فارسى )

در كشتزار جانوركى است 332 كه از غايت خردگى در نظر نمىآيد . چون بانگ كند او را مىبينند « 1 » به واسطهء بانگ . يعنى خلايق در كشتزار دنيا مستغرقند و ذات تو از غايت لطف در نظر نمىآيد . سخن بگو تا تو را بشناسند . چون تو مىخواهى « 2 » كه جايى روى اوّل دل تو مىرود و مىبيند و بر احوال آن مطّلع مىشود ، آنگه دل باز مىگردد و بدن را مىكشاند . اكنون اين جمله خلايق به نسبت به اولياء و انبياء اجسامند . دل عالم ايشانند « 3 » . اوّل ايشان به آن عالم سير كردند و از بشريّت و گوشت و پوست بيرون آمدند و تحت و فوق آن عالم « 4 » و اين عالم را مطالعه كردند و قطع منازل كردند تا معلومشان شد كه راه چون مىبايد رفتن . آنگه آمدند و خلايق را دعوت « 5 » مىكنند كه « بياييد بدان عالم اصلى كه اين عالم خرابى است و سراى فانى است و ما جايى خوش يافتيم ، شما را خبر مىكنيم . » پس معلوم شد كه دل من « 6 » جميع الاحوال ملازم دلدارست و او را حاجت قطع منازل و خوف رهزن و پالان استر نيست « 7 » . تن مسكين است كه مقيّد اينهاست . شعر « 8 » با دل گفتم كه اى دل از نادانى * محروم ز خدمت كيى مىدانى دل گفت مرا تخته غلط مىخوانى * من لازم خدمتم تو سرگردانى 333 هرجا كه باشى « 9 » و در هر حال كه باشى جهد كن تا محبّ باشى و عاشق باشى و چون « 10 » محبّت ملك تو شد هميشه محبّ باشى ، در گور و در حشر و در بهشت الى ما لا نهاية « 11 » . چون تو گندم كاشتى قطعا گندم رويد و در انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد . مجنون خواست كه پيش ليلى نامه‌اى نويسد . قلم در دست گرفت و اين بيت گفت « 12 » خيالك فى عينى و اسمك فى فمى * و ذكرك فى قلبى الى اين اكتب « 13 »

--> ( 1 ) . اصل : مىشنيد ( 2 ) . ح : تو خواهى ( 3 ) . اصل : انسانند ( 4 ) . ح : عالم را ( 5 ) . اصل : دعوى ( 6 ) . ح : فى ( 7 ) . اصل : نالان و اسر ( 8 ) . ح : شعر ندارد ( 9 ) . ح : در هرجا ( 10 ) . اصل : و چو ( 11 ) . ح : تا ما لا نهاية ( 12 ) . ح : افزوده : شعر ( 13 ) . ح : افزوده : پس چون