جلال الدين الرومي
183
فيه ما فيه ( فارسى )
فصل هركسى چون عزم جايى و سفرى مىكند او را انديشهء معقول روى مىنمايد : « اگر « 1 » آنجا روم مصلحتها و كارهاى بسيار ميسّر شود « 2 » و احوال من نظام پذيرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم . » او را پيشنهاد 319 اين است و مقصود حق خود چيزى دگر . چندين تدبيرها كرد و پيشنهادها « 3 » انديشيد يكى ميسّر نشد بر وفق مراد او ، مع هذا بر تدبير و اختيار خود اعتماد « 4 » مىكند بيت « 5 » تدبير كند بنده و تقدير نداند * تدبير به تقدير خداوند نماند 320 و مثال اين « 6 » چنين باشد كه شخصى در خواب مىبيند كه به شهر « 7 » غريب افتاد و در آنجا هيچ آشنايى ندارد ؛ نه كس او را مىشناسد و نه او كس را . سرگردان مىگردد اين مرد ، پشيمان مىشود و غصّه و حسرت مىخورد كه « من چرا به اين شهر آمدم « 8 » كه آشنايى و دوستى ندارم ؟ » و دست بر دست مىزند و لب مىخايد . چون بيدار شود نه شهر بيند و نه مردم . معلومش گردد آن « 9 » غصّه و تأسف و حسرت خوردن بىفايده بود . پشيمان گردد از آن حالت و آن را ضايع دادن . باز بارى ديگر چون در خواب رود ، خويشتن را اتفاقا در چنان شهرى بيند و غم و غصّه و حسرت خوردن آغاز كند . و پشيمان شود از آمدن در چنان شهر و هيچ نينديشد و يادش نيايد كه « من در بيدارى از آن غم خوردن پشيمان شده بودم و مىدانستم كه آن ضايع بود و خواب بود و بىفايده . » اكنون همچنين است « 10 » ؛ خلقان صد هزار بار ديدهاند كه عزم و تدبير ايشان باطل شد و
--> ( 1 ) . ح : كه اگر ( 2 ) . ح : مىشود ( 3 ) . ح : و بيرون شوها ( 4 ) . ح : اعتمادى ( 5 ) . ح : ( بيت ) ندارد ( 6 ) . ح : آنچنان ( 7 ) . ح : به شهرى ( 8 ) . ح : درآمدم ( 9 ) . ح : كه آن ( 10 ) . ح : همچنين خلقان