جلال الدين الرومي

136

فيه ما فيه ( فارسى )

پيش او بود از « الف چيزى ندارد » نگذشته بود . پدر كودك آمد كه « ما در خدمت تقصير « 1 » نمىكنيم و اگر تقصير رفت فرما كه زيادت خدمت كنيم . » گفت « نى از شما تقصيرى نيست امّا كودك ازين نمىگذرد . » او را « 2 » پيش خواند و گفت « بگو الف « 3 » چيزى ندارد . » گفت « چيزى ندارد . » الف نمىتوانست گفتن . معلم گفت « 4 » « در حال اين است كه مىبينى ، چون ازين نگذشت و اين را نياموخت من وى را سبق نو چون دهم ؟ » گفت اينكه الحمد اللّه رب العالمين « 5 » گفتيم از آن نيست كه نان و نعمت كم شد . نان « 6 » و نعمت بىنهايت است امّا اشتها نماند و مهمانان سير شدند . جهت آن گفته مىشود « الحمد للّه » اين نان و نعمت « 7 » به نان و نعمت دنيا نماند زيرا كه نان و نعمت دنيا را بىاشتها چندان‌كه خواهى به زور توان « 8 » خوردن چون جمادست هر جاش كه كشى با تو مىآيد ، روحى ندارد كه خود را منع كند از ناجايگاه . به خلاف اين نعمت الهى كه حكمت است نعمتى است زنده تا اشتها دارى و رغبت تمام مىنمايى « 9 » سوى تو مىآيد و غذاى تو مىشود و چون اشتها و ميل نماند او را به زور نتوان « 10 » خوردن و كشيدن . او روى در چادر كشد و روى به تو ننمايد . حكايات كرامات « 11 » مىفرمود گفت يكى ازين جا به روزى يا به لحظه‌اى به كعبه رود چندان عجب و كرامات نيست . باد سموم را نيز اين كرامت « 12 » هست به يك روز و به يك لحظه هركجا كه خواهد برود . كرامات آن باشد كه تو را از حال دون به حال عالى آرد و ازآنجا ، اينجا سفر كنى و از جهل به عقل و از جمادى به حيات . همچنانك اوّل خاك بودى ، جماد بودى ، تو را به عالم نبات آورد و از عالم نبات سفر كردى به عالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه به عالم حيوانى و از عالم حيوانى به عالم انسانى سفر كردى 249 . كرامات اين باشد . حق تعالى « 13 » اين‌چنين سفر را بر تو نزديك گردانيد . درين منازل و راه‌ها كه آمدى ، هيچ در خاطر و وهم تو نبود كه خواهى آمدن 250 و از كدام راه

--> ( 1 ) . ح : تقصيرى ( 2 ) . ح : و او را ( 3 ) . ح : كه الف ( 4 ) . اصل : ( گفت ) ندارد ( 5 ) . اصل : ندارد ( 6 ) . اصل : و نان ( 7 ) . ح : و اين نعمت ( 8 ) . ح : توانى ( 9 ) . ح : و رغبتى مىنمايى ( 10 ) . ح : نتوانى ( 11 ) . ح : حكايت كراماتى ( 12 ) . ح : كرامات ( 13 ) . ح : كه حق تعالى