جلال الدين الرومي
133
فيه ما فيه ( فارسى )
يكى در زمان مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم گفت كه « من اين دين تو را نمىخواهم و اللّه كه نمىخواهم 246 . اين دين را باز بستان . چندانكه درين تو آمدم روزى نياسودم . مال رفت ، زن رفت ، فرزند نماند ، حرمت نماند ، [ قوت نماند « 1 » . و شهوت نماند . » گفت « حاشا ، دين « 2 » ما هركجا كه رفت ، باز نيايد تا او را از بيخ و بن نكند و خانهاش را نروبد و پاك نكند كه لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ « * » . » چگونه معشوق است ؟ تا در تو مويى از مهر خودت باقى باشد روى خود را به تو ننمايد و لايق وصل او نشوى « 3 » ] ، به خويشتن راهت ندهد به كلّى از خود و از عالم مىبايد بيزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست وى نمايد . اكنون دين ما در آن دلى كه قرار گرفت ، تا او را به حقّ نرساند و آنچه نابايست است ازو جدا نكند ازو دست ندارد . پيغامبر صلى اللّه عليه و سلّم « 4 » فرمود « براى آن نياسودى و غم مىخورى كه غم خوردن استفراغ است از آن شادىهاى اوّل تا در معدهء تو از آن چيزى باقى است به تو چيزى ندهند كه بخورى . » در وقت استفراغ كسى چيزى نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد « 5 » . تو نيز صبر كن و غم مىخور كه غم خوردن استفراغ است . بعد از استفراغ شادى پيش آيد « 6 » كه آن را غم نباشد ، گلى كه آن را خار نباشد ، ميى كه آن را خمار نباشد . آخر در دنيا شب و روز فراغت و آسايش مىطلبى و حصول « 7 » آن در دنيا ممكن نيست و مع هذا يك لحظه بىطلب نيستى . راحتى نيز كه در دنيا مىيابى همچون برقى است كه مىگذرد و قرار نمىگيرد و آنگه كدام برق ؟ برقى پرتگرگى « 8 » ، پرباران ، پربرف ، پرمحنت ، مثلا كسى عزم انطاليه كرده است و سوى قيصريّه مىرود امّيد دارد كه به انطاليّه رسد و سعى را ترك نمىكند . مع انّه « 9 » كه ممكن نيست كه ازين راه به انطاليّه رسد الّا آنكه به راه انطاليّه مىرود . اگرچه لنگ است و ضعيف است امّا هم برسد چون منتهاى راه اين است . چون كار دنيا بىرنج ميسّر نمىشود و كار آخرت همچنين « 10 » ، بارى اين رنج را سوى آخرت صرف كن تا ضايع نباشد تو مىگويى كه « اى محمّد دين
--> ( 1 ) . اصل : ندارد ( 2 ) . ح : كه دين ما ( * ) . سورهء واقعه آيهء 79 ( 3 ) . اصل : ندارد ( 4 ) . ح : ندارد ( 5 ) . ح : خورد ( 6 ) . ح : شاديى كه آن را ( 7 ) . اصل : اصول ( 8 ) . ح : پرتگرگ ( 9 ) . ح : مع هذا ( 10 ) . اصل : همچون