جلال الدين الرومي

130

فيه ما فيه ( فارسى )

براى زه مىخواهد و او را استعداد زه نيست ، او عاشق زه است « 1 » . و چون آن را بفروشد ، مخنّث بهاى آن را به گلگونه و وسمه « 2 » دهد . ديگر چه خواهد كردن ؟ عجب چون آن را بفروشد به از آنچه خواهد « 3 » خريدن ؟ اين سخن سريانى است . زنهار ، مگوييد كه فهم كردم . هرچند بيش فهم و ضبط كرده باشى ، از فهم عظيم دور باشى . فهم اين بىفهمى است . خود بلا و مصيبت و حرمان تو از آن فهم است . تو را آن فهم ، بند است . از آن فهم مىبايد رهيدن تا چيزى شوى . تو مىگويى كه « من مشك را از دريا پر كردم و دريا در مشك من گنجيد . » اين محال باشد . آرى اگر گويى كه مشك من در دريا گم شد اين خوب باشد و اصل اين است . عقل چندان خوب است و مطلوب است كه ترا بر در پادشاه آورد . چون بر در او رسيدى عقل را طلاق ده كه اين ساعت عقل زيان توست « 4 » و راهزن است 239 . چون به وى رسيدى خود را به وى تسليم كن . تو را با چون و چرا كارى نيست . مثلا جامه ، نابريده خواهى كه آن را قبا يا جبّه برند 240 . عقل تو را پيش درزى آورد . عقل تا اين « 5 » ساعت نيك بود كه جامه را به درزى آورد . اكنون اين ساعت عقل را طلاق بايد دادن و پيش درزى تصرّف خود را « 6 » ترك بايد كردن . و همچنين بيمار ، عقل او چندان نيك است كه او را بر طبيب آرد . چون بر طبيبش آورد بعد از آن عقل او در كار نيست و خويشتن را به طبيب بايد تسليم كردن . نغزهاى پنهانى تو را گوش اصحاب « 7 » مىشنوند ، آن كس كه چيزى دارد يا درو گوهرى هست و دردى پيداست . آخر ميان قطار شتران آن اشتر مست پيدا باشد از چشم و رفتار « 8 » و كفك و غير كفك . سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ « * » . هرچه بن درخت مىخورد بر سر درخت از شاخ و برگ و ميوه پيدا مىشود و آنكه نمىخورد پژمرده است كى پنهان ماند ؟ اين هاىوهوى بلند كه مىزنند ، سرّش آن است كه از سخنى سخن‌ها فهم مىكنند و از حرفى اشارت‌ها معلوم مىگردانند . همچنان‌كه كسى

--> ( 1 ) . ح : زهى است ( 2 ) . ح : و به وسمه ( 3 ) . در اصل نيست ( 4 ) . ح : زيان است ( 5 ) . ح : تا آن ( 6 ) . ح : تصرف خود و دانش خود را ( 7 ) . ح : اصحاب نعره ( 8 ) . ح : و از رفتار ( * ) . سورهء فتح آيهء 29