ابن عربي ( مترجم : سعيدى )
23
ترجمان الاشواق ( فارسى )
به عبارت ديگر با ظهور و حضور خاتم الاولياء كه نقطهء پايان ولايت و آخرين فرد و مظهر انسان كامل است ، دوران ولايت نيز تمامت مىپذيرد و او سبب و حفظ استمرار وجود و علّت غايى آن است پس درست آمد كه با زوالش از عالم همه هستى زائل مىگردد يعنى كه همه صور كونى انحلال يافته و به آخرت يعنى ذات الهى انتقال مىيابد شبسترى در اينباره مىگويد : ظهور كل او باشد به خاتم * به دو يابد تمامى هر دوعالم خلاصه عرفا بهويژه ابن عربى در مورد حقيقت محمديّه ( ص ) توجيهات و تعبيرات خاصى بيان كردهاند كه خود نيازمند به يك بحث جداگانه است كه خارج از حدود اين مقدمه مىباشد ولى ابن عربى در موارد متعدد اين كتاب از حقيقت محمديه ياد مىكند و جهت اختصار يك مورد از آن ذكر مىشود . وى در بيت اول قصيده پنجاه و سوم به صراحت از آن ياد مىكند و مىگويد : لطيبة ظبى ظبى صارم * تجرد من طرفها الساحر يعنى طيبه را آهوئى است كه نگاه جادويش چون تيغ تيزى است كه كشيده مىشود بدين شرح براى شهر مدينه آهويى است و آن اشاره به حقيقت و مرتبه محمدى ( ص ) است يعنى حضور روحانى و ملكوتى كه به مقام محمد ( ص ) ارتباط دارد . با توجه به مطالبى كه ذكر شد مىتوان گفت كه : همه موضوعات بر روى محور وحدت وجود دور مىزنند كه از آن بوجود آمدهاند و بطور كلّى با توجّه به نظريات عرفا نوعى هماهنگى ما بين مذهب اسلام و ساير مكاتب فلسفى وجود دارد ولى با تعمق در افكار بعضى از عرفا تا حدّى تناقض و تضاد مشاهده مىشود و آن مربوط به نوع تعبيرى است كه عرفا از خود ارائه دادهاند مثلا ابن عربى در تفسير آيه 15 سوره فاطر ، 35 « يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ » چنين مىگويد : هستى ما هستى او است و ما از جهت هستى به او نيازمنديم و او از جهت ظهور بما نياز دارد . درحالىكه فراموش كرده است گفتار خداوند را كه مىگويد : « سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِيُّ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ » ( يونس ، 10 / آيهء 68 ) نه اطاعت بندهاى او را سود مىرساند و نه گناه بزهكاران او را زيان ، در اين مورد وى به جايى مىرسد كه