ابن عربي ( مترجم : سعيدى )

16

ترجمان الاشواق ( فارسى )

« يدور معه حيثما دار » مراد از مساوقت ترادف نيست بلكه در ذهن دو مفهوم متغايرند و در عين ، يك عين‌اند ، لذا وحدت در اكثر احكام وجود ، تأسى به وجود دارد ، هر امرى تا مشخص نگشت وجود نمىيابد ، « الشى ما لم يتشخص لم يوجد » در نزد واقفان حروف ، واحد و وجود چون حق ، ميزان ، يوسف و حسن ازل ، دو جسم يك روح‌اند كه افتراقشان را نشايد ، « الاعداد ارواح و الحروف اشباح » نزد اهل خرد و اهل عيان . حرف جسم و عدد او است چو جان ، و چون وحدت را با وجود چنين منزلت است ، در قوت و ضعف نيز موافق با او است بدين سبب هرچند وجود اقوى و اتم باشد وحدت او نيز چنان است لذا وجود صمد حق را جلت عظمته فقط وحدت حقه حقيقيه است يعنى كه يكى هست و هيچ نيست جز او . ابن عربى در قصيده 42 ابيات 11 و 12 وحدت وجود را به بهترين صورتى بيان مىكند : شعرنا هذا بلا قافية * انّما قصدى منه حرف ها غرضى لفظة ها من اجلها * لست اهوى البيع الّا هاو ها يعنى : شعرم قافيه ندارد و مقصودم از شعر تنها او است يعنى معشوق من است . واژهء « ى » يعنى معشوق ، هدف من است و از اين معامله جز او چيزى نمىخواهم يعنى من جز او با كسى ارتباطى ندارم و ارتباطم با جهان پديده‌ها كاملا براى او است . مولوى همين معنى را در قالب شعرى چه خوش مىسرايد : قافيه‌انديشم و دلدار من * گويدم منديش جز ديدار من حرف و صوت و گفت را بر هم زنم * تا كه بىاين هر سه با تو دم زنم محققين از صوفيه و عرفا مىگويند : گرچه در دار تحقق ، يك وجود و موجود بيش نيست . ولى همان وجود و موجود واحد ، در ذات و حقيقت خود متكثر به مراتب و درجات متفاوته به شدت و ضعف و كمال و نقص مىباشد و چنين كثرتى با وحدت حقيقى منافى نيست . شبسترى گويد : وجود اندر كمال خويش سارى است * تعينها امور اعتبارى است لاهيجى در صفحه 269 در شرح اين بيت مىگويد : « يعنى وجود واجبى كه وجود مطلق است به‌واسطه حب ذاتى ظهور و اظهار ، در كمال خويش كه وحدت و انبساط است كه تقاضاى ذاتيند سارى و متجلّى است بر جميع موجودات ممكنه من الازل