سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
77
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
آخر بىفرمانى عاقل اولى باشد كه موجب تهديد گردد ، خدمت مگر در پاى افتادنست كه خدمه پاى ابرنجن 269 را گويند حلقه شده و پشت پاى را بوسه مىدهد حلقه در گوش باش ، در پايگاه جهان زمين بوس باش خداوند چون از جوارح منزّه است خاك درش را مىبوس : چون مىنرسم كه زلف مشكين بويم * بارى به زبان حديث او مىگويم سرير و كرسى اللّه دلست و سرير تخت باشد از آنك فرمانها چشم را و دست و پاى را متصرّف از آنجا تصرّف مىكند . حسن السّريرة حسن خدمت آمد از آنك كسى حال تخم آنگاه داند كه برگ و ميوهء او بيند از ساق دست چون سنبل انعام و ادب برون آيد و يا خار از درك 270 بيرون آيد معلوم شود كه چيست تخم . وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً « * » شعيب را گفتم به مسجد رو كه من مشوش شوم باز بدل آمد كه بيازارد و برود گفتم ايشان را كه بهر آسيبى از قرارگاهى برميت و برويت ناتراشيده 271 ما نيت و آنگاه كدام درگاه و كدام كار را رويت كه آسيبتراش بشما نيايد . حاصل چرخگر و درودگر كه سكنه برنهد معنيش آن نيست كه چوب را خله مىكنم 272 و يا تلف مىكنم معنيش آنست كه كژى و يغر 273 و درشتى از وى دور مىكنم تا چون حرير شود و اهل شود هر كارى را اى مؤمنان بليّات با ايمان و خيرات همچون آن سكنه و تيشه است صبر كنيد و مگريزيد تا هموار و نيكو شويد . مردى غرچه 274 از كوهپايه قدم در شهر نهاد عزم درگاهى كرد تا قرار يابد موى بينى دراز و سر و ريش ناشسته و چاكها از پوستين درآويخته و چارق دريده از سر كوى درآيد گويند هم از آنجا هم از آنجا اگر عزم قرار آنجا دارد گرد خود برآيد كه آخر اين چه بود و چه شكل است كه مرا آنجا راه نيست پارهء شكل بگرداند بازآيد باز چو ردّش كنند لفظ بدل كند و بازآيد باز چون سخنى بگويد استماع
--> ( * ) قرآن كريم ، 76 / 12 .