سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
74
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
بسم اللّه بوقت نان خوردن و آب خوردن و قرآن خواندن يعنى اين همه شرابهاست بر ياد تو مىنوشم و به مشاهدهء تو مىنوشم اى اللّه و به ظاهر هاء معانى قرآن و مصوّرات ظاهر بس كن كه چو مغ مىروى به هيچ باز مىآيد جهان ، هرك از راه بيفتد در بلاها افتد همه را پلى صراطى است اينك تن تو عالمى و در وى يكى خطى باريكتر از موى كه به چشم در نهآيد چون پل صراط ، آن خط است كه موافق و ملايم تو است كه اگر كسى بر آن خط مىرود صد لطف و كرامت تو در وى پديد مىآيد و كلماتى موزون و لفظ شيرين از تو مىشنود و اگر از آن خط بلغزد و قدم در جاى ديگر نهند پلنگ و خوك و فحش از تو جستن گيرد و شير خشم پنجه گشاده برون دود و مار و كزدم 259 از هر زاويهء تو بيرون روژد 260 و نيش كزدم گزاييدن گيرد در خود كارى مىبينى و اختيارى و خود را مستبد نمىيابى آخر اگر كردگارى نيستى ترا با كار چه كارستى تا كاركننده نباشد ترا كار چگونه دهد اختيار بىاختيار و مشيّت بىمشيّت محالست كه از مجبور مضطرّ كار چگونه آيد بر ديوار كالبد و اجزاى خود لمعان اين انوار مىيابى روشنايى بىتاب آفتابى نباشد خواهى تا به ذاتش نظر كنى ميل تحيّر در ديدهات كشند هرك بنا جايگاه نگرد كورش كنند آخر كسانى كه هم از جنس تواند جمال ايشان چون از تاوى 261 و طاقت برونست خيره و سرگشته و عاشق مىشوند چندين دفترها كه شكسته شده است 262 از خيرگى عاشقان و جانبازى ايشان مگر هيچ نشنودهء پس ندانى كه از نقش جمال حور عين خيره و تيره گشته مانى نتوانى ديدن پس از جمال ربّ العالمين ندانسته بطريق اولى كه خيرهتر مانى حور را وقت آيد بتوانى ديدن ربّ العالمين را نتوانى ديدن . گفتم جامها چه سپيد مىكنيد و بزر خويشتن را چه آبادان مىكنيد چو اندرون شما همه كباب و سوخته است مگر ديوار گرد درد برمىآريد تا نبايد كه رنج بيرون دود و دود از روزن برون رود تا چه بىخردگى 263 بجاى آوردهايت كه هر ساعت شما را محبوس اندهان كردهاند آنجا زندان را در و ديوار خشتست اينجا زندان در و ديوارش اندهانست .