سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

72

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

كه از جنگ ناوجه پرهيز كنى و در جنگ بوجه خويشتن دربازى ، جنگ قوى خود را قهر كردنست و از بعد وى كسى ديگر را كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ اين كلمات تسابيح و قرآن و حفظ و تجارب مسخر شما كردند تا تعظيم كنيد اللّه را و بوقت جنگ بيرون آمدن و فحش پديد آمدن ترك فحش گوييد و با سفها معارضه نكنيد مورچگان را چون مسخّر شما نكرديم هرگز نتوانى ايشان را آرام دادن باز گوسپندان را به ترتيب بمواضع مىبريد و مىآريد و پشهء را رام نتوانيد كردن . چشمم بر نور افتاد كه وى گفته بود كه وى از رفتن شعيب خبر داشت و باز نداشت و من نيز كلماتى گفته بودم سخن راست مگوييد چون ضرورت مسلمانى شما نباشد اگر بر خود اعتماد دارى كه راست مىگويى بر آن كس اعتماد ندارى كه راست قبول كند هركسى را غرضى و مقصود و وهمى باشد همين‌كه برد سخن پيش وى انداختى او مقراض غرض پيش گيرد و به اندازهء وهم خود بريدن گرفت و گويد مقصود سخن اينست و بر آن حمل كرد و سوگند مىخورد كه چنين گفت فلان كس هركسى مزرعهء غرض دارد و سخن چون آب بوى رسانيدى به مزرعهاء خود برد اكنون به حقيقت سبب جنگ مادر شعيب كلمات مختلف بود گفتم اكنون چون سخن راست تو كژ شد و شاخها زد و آسيب جنگها به نزد تو باز آورد همه صلاح و صبر از بهر اين بود تا درين مقام صبر كنى . سبب خوشى تذكير رنجست هر وقتى كه در سودايى بيشتر محبوس ماندى شبى و بىسررشته و بىقرار بودى چون چنگ و نوح نوحه‌گر خوش‌تر باشى نوحه‌گر خواهد تا نوحه‌اش خوش‌تر بود با عشق و با سودا و با فراق فرزند سوزان‌تر بود از آنك چون در تنعم پاىاندازان‌تر 254 باشى خفته‌تر باشى و كاهل‌تر . از رؤيت 255 سؤال كنند گوييم اگر اين مسئله 256 ندانى هيچ كارى دانى كه بسود نزديك‌تر باشد يا نه اگر در كارى سودى مىدانى و بوجهى تعظيم اللّه مىدانى همان انگار كه اين مسئله ندانستى بچه مشغول خواستى بودن هم بدان مشغول شو آخر مشتركى هست ميان ملل از نوعى حسنى و تعظيمى دست از مختلف بدار و متّفق بگير همان انگار