سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

31

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

سلس بول از بىاندازگى كارها و غذا خوردنست بارى بعد ازين به اندازه خور اهل فساد چون فساد بسيار كنند آن بىمزگى فساد ايشان را توبه دهد ، ميل خود طلبى و گرمى ندانى در آن كار ملول شوى و دلت بگيرد و گرمى و طلب از تو از بهر آن روذ كه خام طمعى ، زر اندك خرج كنى و دخل بسيار طمع مىدارى ، سود به اندازهء سرمايه طمع بايد داشت و هرگاه خام طمع بودى شاكر نباشى و چون شاكر نباشى نعمت را مزه نه‌آيدت . شكر مكيدن شير نعمتست چون بمكى شير درآيد و چون نمكى شير نه‌آيد هرچ را مزهء دريافتى چو اشتر زانو خم دادى از كاهلى نشخور مىزنى همه روز پندارى كه مزه بيايد . مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً « * » اسباب را بريده كن باللّه ، بريدن حسن تمام اسباب را بجاى مىآرى و بريده كنى به اندازه كنى تا مزها وافر شود و وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ « * » در هر كار كه چنگ زنى قبض و بسط 116 از منست توانم دادن خود گرفتم پروبال باز كردى در كار ديگر و منبسط شدى كجا پرى وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ « * » . سكنگبين با خرماء هندى 117 نيكست . [ احوال خوش و ناخوش بعد از مرگ مربوط به جان است يا تن ] سؤال مىكرد كه احوال خوش و ناخوش بعد از مرگ جان را باشد يا تن را ؟ گفتم اجتماع جان و تن علّت نيست مر آگهى را تا منعدم شود عند عدمه بوقت بيهوشى و خواب آگهى نيست و نيز درين زمان از بسيار چيزها بىآگهى با وجود اجتماع كالبد و جان ، باز ساعت ديگر آگهى آن چيزها بيايد با آنك تن و جان تفاوت نكرده باشد ، فراموش مىشود بعضى آگهيها با اجتماع تن و جان و نيز آگهى از چيزى قابل قسمت نيست بر تن و جان . مىگويند اصل پودينه از هلونك 118 است و هلونك از تخمست امّا پودينه را نهال و بيخ نشانند تخم نباشد وى را وقت پيرى اندك شكوفه باشد و لكن تخمى نباشد كه

--> ( * ) قرآن كريم ، 2 / 245