سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
13
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
من اعان تارك الصّلاة 56 بلقمة فكأنّما قتل سبعين نبيّا قتل شراب 57 بىقوت كردن شراب باشد يعنى بىقوت كرد كار انبيا را در حق اين تارك صلاة چو سعى انبيا در تعظيم اللّه است . سبحانك مىگفتم آواز خر آمد دلم ورخج 58 و مشوّش شد گفتم سبحانك را معنى اينست كه جمال تو را اين عيب حدث نيست چنانك شاهدان عالم را سبحانك را اين معنى مىشود كه دل تو اگر بجمال مىرود مىفرمايد كه جمال بىعيب اينجاست و اگر بمال مىرود مىفرمايد كه غناء بىعيب اينجاست و اگر بجاه فخر الدين تاج بلخى 59 و صدر جهان 60 مىرود كه تعظيم كنى آن را و رغبت كنى بدان مىفرمايد كه جاه بىعيب اينجاست و اگر به مؤانست و سماع و سخن كسى ديگر مىرود سخن بىعيب اينجاست و رحمت و رأفهء بىعيب 61 اينجاست و همچنين جملهء صفات تا فرمود كه مهيمنام جذب مسبل « 1 » مرغ چنان نپرد در محافظت فرخ خود كه من دوست خود را زير بال خود دارم تا نااميد نشوى كه اللّه جنس من نيست مرا به خوشى جمال خود مؤانستى ندهد كه از هيچ جنسى آن خوشيت نباشد كه از من باشد . دلتنگى عبارت از آنست كه دل برون آيد با شياطين جنگ كند باز شياطين بر وى مستولى شوند و او را سپس باز برند و مىبرند تا در چاهى و تنگى 62 دراندازند نيز چون بسيار شود جنگ ميان ايشان يك ركن شكسته شود و اين تركيب نماند و مواضع حمله كردن و كار كردن سست شود چنانك دندانها و مفاصل اگرچه سراى را گلاندايى كنى آخر اساس آن پوسيده شود و از پاى درافتد اين چهار مركّب از اضداد 63 و عناصر و سعد و نحس وى بر يكديگر حملها مىكنند عاقبت يك ركن شكسته شود و خراب شود چنانك در آدمى و حيوانات و افراد طباع مختلفست و تركيب از أضداد و هر يكى بر يكديگر حمله مىكنند و جراحتها را مرهم مىنهند جهان چون درختيست دانهء گوهر را چون بيضه در خيد 64 عدم بكاشتند درخت عالم برست بيخش آب و
--> ( 1 ) - ظ : جذوب و مسبل .