سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

6

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

عين كردند چون چنين غيب اللّه را منكر شدى لقمهء پدر و مادرت كه منى گشت در رحمها [ ء ] هوا و باد و حايطها و آب ز عرشها 18 آخر بعد از پيرى اگرچه فروريزى برحم « 1 » جهان چون از پس آن زخم اين جهان غيب را عين كرديم اكنون چه نوميدشدهء از عالم غيب . پس ازين غيب گفتيم أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ « * » بلى گفتى ايمان بغيب بياوردى اكنون چون غيب را عين كرديم و بيّنه و آيات اقامت كردم انكارم كنى . اكنون بايد كه تصديق زيادت باشد نه چنانك كه كم باشد نى نى يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ « * * » در تحصيل معجّل حور 19 وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ « * * » در عشق همه پاك‌باز . سبحان اللّه مىگويى پاكى از همه عيبها چون اللّه موجوديست بىهمه عيبها بچه عيب تو از وى روى مىگردانى در جهانى كه چندين عيب دارد عاشق وى مىباشى جان را دوست مىدارى با چندان عيب اللّه را جان نگويم از آنك جان هزار عيب دارد پس اگر صادقى در سبحان اللّه گفتن چرا واله وى نباشى و اگر تو راست مىگويى كه الحمد للّه چرا بىاو آرام دارى چو همه صفات سزا مرور است حيوة و كالبدها بناء اوست بدين نغزى تا وى چگونه باشد . سبحانك هرك در كوى 20 تسبيح و قرآن آمد در عين بهشت و نظر الى وجه الرحمن آمد چون با كاف خطاب باشى 21 آنگاه از همه اوصاف خود و جهان پاك باشى در آن لحظه كه از خود بىخود شدى با كاف خطابى بنگر كه نظر تو بر چه افتد تو با آن چيز باشى در آن چيز نگرى مثلا در زيد نظر كنى چو پوست و گوشت او را ببينى زيد را ديده باشى اكنون بنگر كه با روح تو چه چيز نزديكتر ترست و در چه نظر مىكنى آن نظر در اللّه است وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ « * * * » اللّه ساعتى ترا مىشكفاند به نظر به خود ساعتى تو را مىگدازند به نظر به أعدا .

--> ( 1 ) - اين كلمه را در اصل هم : رحم ( به را و حاء مهملتين ) و هم : زخم ( بزا و خا معجمتين ) مىتوان خواند . ( * ) قرآن كريم 72 / 172 ( * * ) قرآن كريم 2 / 3 ( * * * ) قرآن كريم ، 50 / 16