سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

97

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

رده خشت كالبدت كه برآورده است و اندرون بانواع نقشها [ ء ] مزه كه مزيّن كرده است و هر ساعتى مروحهء آرزو و هوا را كه جنبان كرده است خدمت همان كس كن تا اين نعمت را دايم دارد اگر خود را دوست مىدارى كارى كن كه خودى تو با تو بيايد . گفت آشنايى ندارم تا كار او كنم گفتم حواب « 1 » چون اهل و آشنايى مىيابد آشنايى او قبول مىكند آدمى اولى بود كه اهل [ و ] آشنا را قبول كند ايمان همّت است كه ربّ اعلى را پرستم ربّ ادنى را چكنم گدايى خساست است با همّت جمع نشود لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا « * » آخر كارى بايد كه يار و غمگسار و مونس روزگار تو باشد و هر كارى را كه به خود گرفتى و خود را بدان معروف كردى ساعتىاش كوه بايد بود و ساعتيش گرد و ذرّه از جاى نبايد رفت چنانك مثلا خود را پيشواى برون آوردهء به مسلمانى آن چنگ زنان 340 و زنان مطرب را ديدى بفرمان خان گفتم اين بىننگى را چون معجر تنك بر سر كنم و بنشينم و چون ذرّها در هوا بر خود لرزان مىباشم و از جاى نروم و چون بتوانم در نهى منكر چون كوه باشم و كار پيش برم اگر ازين رنج احتراز كنم و گمنامى و سرگردانى باشم رنج از نوع ديگر باشد بهر پهلو كه مىافتى ديك آتش بر سر تو فرومىريزند اگرچه آفتاب مراد در آن كار تيره‌تر و با ابرتر برآيد كسى از بهر آن كار روز نماند و كسى بتفاوت ماه مطلوب عمل شب را از دست ندهد طلب تو چون كليدى است در هر كارى در غيب مىگشايد و قدرت در آن كار مىكرد هرچند طلب بيش گشايش بيش اكنون جدّ و جهد بايد كردن در هر كارى بر سبيل مبالغهء تا به مرادهاي آن برسى جدّت آنگاه منتظم شود كه تقدير را فراموش كنى كه با ياد تقدير اللّه جدّ منتظم نمىشود و چون مقصد « 2 » قدم در راه نهى و حملهء قوى مىبر و درين گرمى قدرى مىباش تا چون مانده شدى و عجزى پديد آمد و مانعى پديد آمد

--> ( 1 ) - ظ : دواب . ( * ) قرآن كريم ، 16 / 95 . ( 2 ) - اينجا يكى دو كلمه افتاده و بقرينهء چند سطر بعد ظاهرا چنين بوده است : و چون مقصد تو حضرت اللّه است قدم در راه نه .