سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
85
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
مىدهم كه اللّه را بمعنى مىگويم كه مزّه آيد رنجم مىرسد بذكر گفتن و ترك مىكنم ذكر را و فراموش مىكنم و مردهدل مىشوم و مزهء باغ و بوستان و حور عين كم مىشود اكنون همه مزه از عين ذكر اللّه دانم و همه عشقها از عين اللّه دانم و سرمايهء سعادت خود عين ذكر اللّه دانم و هماره بر زبان دارم تا زندگىام درين جهان حاصل بود آرزوانه و شهوت و سوداى تو سبب سعادت و زندگى توست از آنك اگر در تو آرزوى حيوة نباشد كه « 1 » خود را از پژمردگى بيرون آرى و بهشت طلبى اين شهوتهاء تو همچون بازان و چرغ تست كه بوى شكار كنى و يا همچون مهارتست كه به سعادتى كشد ديدن اللّه و رؤيت بدانست كه نظر كنى كه هست شدن تو و ادراك تو از چه روى مضافست ب اللّه و از چه وجه مخلوقى تو و عالم ثابت مىشود ب اللّه به ارادت اللّه هست مىباشد پس ارادت اللّه روياروى تو باشد و تو متعلق ارادت اللّه پس تو نظر بدان ارادت اللّه دار كه او مر آن موجود را چگونه برداشته باشد بر وجه تعظيم و مىزار كه چه حالتها هست مىكنى اى ارادت اللّه و سمع و بصر و عقل از تو چگونه برون مىآيد و درد و راحت از تو چگونه برون مىآيد و همچنين اگر بقدرت هست مىكند ناظر وى باشد بلك به جملهء صفات هست مىكند اللّه ، پس تعلق بيش باشد و مؤانست تو و تعظيم تو مر اللّه را بيش و اگر صفات واسطه نيستاند مر هست كردن [ را ] بل كه بذات هست مىكند چنانك معتزله گويند 296 پس تعلق بيش باشد ، در ذات اللّه نظر مىكن بر وجه تعظيم و زاريدن كه چگونه حالها پديد مىآرد و مىگويى چو هست به توست بكى ناظر باشم . مىگفتم كه اللّه كجا بينم داخل جهان يا خارج جهان اللّه الهام كه 297 همچنانك چهار ديوار كالبد و عالم قالب تو از تو خبر دارد و زنده است به تو و هرچند كه ترا نمىبيند نه از اندرون خود نه از بيرون خود آثار تو به اجزاى تو مىرسد همچنين مرا نه داخل بينى نه خارج بينى از جهان و لكن همه اجزاى جهان از من خبرى دارند از تغيير و تبديل و در واى 298 هر جزوى از خنكا 299 و گرما [ مىرسانم بوى ] گفتم اى اللّه مرا بىخبر مدار بعد از مرگ و خاك شدن از فعل و تصرّف خود
--> ( 1 ) - ظ : كى