سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
20
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
و اين همه كه درين جهانست رخهاى منست و آن همه كه در آن جهانست جمالهاى منست . پس ديدها بر صورتهاى اللّه داريد و بدل در حقيقتها گرديد چون قوه گيريد در آن مجالس از ديدن جمالهاى خوبان و كنيزكان من آنگاه جمال من بتوانيد ديدن . دل بروح اللّه داريد و چشم در صورها بجمال اللّه داريد . نظر در ادراك خود مىكردم ديدم كه ادراك در من نبود جاى ديگر بود و آن آمدن ادراك و رفتن ادراك در ضبط و اختيار من نيست باز ديدم كه آن ادراك منم پس مرا اللّه مىآرد و مىبرد و هر زمانى گويى من باللّه برجفسيدهام . هرگاه كه اللّه آمد مرا آورد و من صفتاللّهام و هرگاه كه اللّه رفت مرا برد وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي « 1 » . اكنون من فارغ باشم از وجود و تغيير احوال خود چون من صفتاللّهام در وقت اجل اللّه يكبارگى از من برود و در وقت خواب پارهء برود و در وقت خيرگى من و غفلت من كه چيزى معين نبود اندكى رود از من باز در وقت ادراك معيّن من همچنان باز اللّه چون ادراك نمايد به من مرا بسيار چيزها معلوم شود فصاعدا . مثال آفتاب كه ماه و ستارگان اتباع ويند چون غارب شود جهان ظلمت شود باز چون ستارگان و ماه بپاشند روشنتر بود باز چون اثر آفتاب پديد آيد و بلند شود همچنين روشنتر شود همچنان من نيز در وقت عدم نيك مظلم باشم باز وقت خواب روشنتر شوم باز بوقت خيرگى روشنتر شوم باز بوقت ادراك معيّن خود ديگر روشنتر شوم باقبال اللّه هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ « 2 » گفتم اى اللّه من همگى ادراكم و ادراك را بر غيب به تو بربستم و به ياد تو ادراك را صرف كردم وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ « 3 » . يعنى با قامت صلاة ادراك را بخضوع به تو صرف كردم وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ « 4 » و ادراك را به راه تو خرج كردم چون بهترين من ادراك است اى اللّه همه را مصروف به تو كردم زيرا كه خون و ريم و گوشت حضرتت را نشايد . از اللّه الهام آمد كه خون و رگ و پى ترا به محل قبول نهاديم و عفو كرديم به بركت انصراف ادراك تو بما كه « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ » « 5 » درين بودم كه زين قرآن
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 15 آيهء 29 . ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 2 آيهء 3 . ( 3 ) همان سوره و آيه . ( 4 ) همان سوره و آيه . ( 5 ) سورهء 9 آيهء 111 .