سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
17
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
اللّه پس چون ندانم كه اركان را نگاه داشتن با عشق و محبت اللّه جمع نيايد و احوال وجود من از ذكر عدم و صور و غفلت و بىخبرى و خواب و غير وى از جوهر و عرض اين همه را ديدم كه حجابست مر رؤيت اللّه را و اين همه را باز ديدم كه فعل اللّه است و اللّه را ديدم كه در يكى خودست پس اللّه محتجب بفعل خودست اكنون بايد كه هر جزو من ظاهر خاضع باشد و باطن خاشع باشد و نمىدانم كه مدار تعظيم و عبادت خضوع ظاهرست و يا خشوع باطن است كه بهمنزله نيت است اما ديدم كه عشق سبكى است و عبادت تعظيم عاقلانه است و بينهما تنافى و عشق همچون بويست از اللّه و من تكلفى مىكنم و بر خنورى بسته مىدارم تا بويش بهر كسى نرود كه بدين بوى دردمندان را بسى درمانها باز بسته است اكنون چون اللّه مستغنيست مىبينم كه با هيچ موجودى جنسيت ندارد و موجودات را مىبينم كه از اللّه نيك ترسان مىباشند زيرا كه اللّه خود را تعريف كرد بلفظ مستغنى باز از جهت ترك خوف ايشان را گفت كه رحمن و رحيم و هر موجودى را كه نظر مىكنم مىبينم كه وجود و بقا و فنا و عاقبت او باللّه است و اللّه مىداند كه چه خواهد شدن و همچنان مىشود [ كه ] او خواهد و هر فعلى كه خواهم كردن مىبينم كه آن همه باسم اللّه موجود مىشود نه باسم من گويى هرچه من مىكنم و هر فعلى كه از من مىآيد همه فعل اللّه است و كردهء اللّه است و من همچون اشتر باركشم اگر بوقت قيامم بار از من بستاند بايستم و اگر بوقت سجود بخواباند بخسبم و بوقت ركوع نيز همچنان و كس چه داند درين بارهاى كارها كه مىكنم چه چيزهاست و چه عجايبهاست و چه قيمتها دارد باز ديدم كه اللّه روح مرا هر ساعتى در چهار جوى بهشت غوطه مىدهد در مى و شير و انگبين و آب و هر ساعتى جام روح مرا در جوى خوشى فرومىبرد و در جام سر من كه ده گوشه دارد يعنى چشم و بينى و گوش و زبان و باقى حواس را و آن شربت خوشى را از هر جايى بر اينها مىرساند تا من به كسى ديگر هم رسانم باز مىبينم كه همه خوشى من از آب حيوة منست چون حيوة از آب بهشت كه نوع بنوع است و اين حيوة من زياده مىشود هم از آب حيوة من و راحت من بيشتر مىشود و اللّه اعلم .