سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

مقدمهء مصحح 33

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

و امير حسين خرميل و الى هرات درآمد و سلام گفت و فخر الدّين او را نزديك خود نشانيد آنگاه سلطان محمود برادرزادهء شهاب الدّين غورى وارد مجلس گشت ( در نسخهء چاپ شده ابن اخت شهاب الدّين آمده و آن بىشك تصحيف است از ابن اخى شهاب الدّين چه محمود مذكور در اين حكايت همان غياث الدّين محمود بن غياث الدّين محمّد بن سام است كه برادرزادهء شهاب الدّين بود نه خواهرزادهء او ) و فخر الدّين او را نزديك خود نشانيد پس از آن فخر الدين سخن آغاز كرد و دربارهء نفس داد سخن داد و درين ميانه كبوترى در فضاى مسجد به پرواز آمد و چرغى از بىاو مىپريد تا كبوتر فروماند و بايوان جامع پريد و خود را نزد فخر الدّين رازى افكند و از چنگال چرغ رهايى يافت و ابن عنين بپاخاست و بر بديهه اين دو بيت برخواند : جاءت سليمان الزّمان بشجوها * و الموت يلمع من جناحى خاطف من نبأ الورقاء انّ محلكم * حرم و انّك ملجأ للخائف و اين روايت بجهات ذيل مورد نظر است : 1 - امير حسين خرميل پس از مرگ الب‌غازى بن قراارسلان در اواخر شعبان يا اوائل رمضان سال 600 بفرمان شهاب الدّين غورى امارت هرات يافت و پس از قتل وى ( 602 ) با محمّد خوارزمشاه سازش كرد و از قبول فرمان غوريان سرپيچى نمود و نام غياث الدّين محمود را در خطبه و سكّه نياورد و چنان كه گفتيم شهر هرات در سال 603 بتصرّف خوارزمشاه محمّد بن تكش درآمد و نيز حسين خرميل در سال 604 بفرمان وى بقتل رسيد . 2 - غياث الدّين محمود پس از آنكه پدرش غياث الدّين محمّد بن سام وفات نمود ( سال 599 ) از جانب عمّ خود شهاب الدّين به امارت بست و فراه و اسفزار منصوب گرديد و در همان شغل باقى بود تا شهاب الدّين بقتل رسيد و او بجاى پدر بتخت ملك نشست و در فيروز كوه كه مقرّ سلطنت خاندان غوريه بود مستقر گرديد و به‌طورىكه گذشت امير حسين خرميل سر از اطاعت وى باززد و غياث الدّين چند بار قصد هرات كرد ولى بزرگان غور وى را از اين قصد مانع شدند تا اينكه هرات بكلّى از حوزهء