سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

مقدمهء مصحح 21

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

هرگز عجايب آن را پايان نباشد و اعداد بىشمار باشد و اگر كسى ناهموار باشد همه باز در آن سوراخها در گريزند » ص 286 . گويم اى خورشيد مقرون شو به ماه * هر دو را سازم چو دو ابر سياه آفتاب و مه چو دو گاو سياه * يوغ بر گردن ببنددشان اللّه ( 140 - 12 ) « و سخّر الشمس و القمر دو عاشق و معشوق در مصطبهء جهان يكديگر را مىطلبند چون هر دو جمع شوند نقيب قهر بيايد به يك جايشان بگيرد هر دو را روى سياه كنند » ص 301 . حق فشاند آن نور را بر جانها * مقبلان برداشته دامانها هرك را دامان عشقى نابده * زان نثار نور بىبهره شده ( 20 - 16 ) « از آنكه اللّه چنين عادت رانده است در اين جهان و در آن جهان كه چون كسى رانم و زندگى نباشد قابل راحتى و نورى نباشد يعنى دامنى كه درّ راحت در وى جمع مىشود ادراك و زندگى است چون دريده كردى آن را به چه گيرى اين راحت را و در كجاش نهى » ص 206 . اين جهان همچون درختست اى كرام * ما بر او چون ميوه‌هاى نيم‌خام ( 225 - 15 ) « گويى كه اين آسمان و زمين كه برمىگرددى همچون درختى است و آدميان چون ميوه‌هااند بر شاخ اين درخت كه فرومىافتندى » ص 215 . موسى و فرعون معنى را رهى * ظاهر اين ره دارد و آن بىرهى روز موسى پيش حق نالان بده * نيم‌شب فرعون هم گريان شده كان چه غلّست اى خدا بر گردنم * ورنه غل باشد كه گويد من منم ( 65 - 17 ) « نه كه فرعون و ابليس نمىدانستند حقيقت موسى و آدم را با چندان معجزات