سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
مقدمهء مصحح 17
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
« آخر تو از عالم غيب و از آن سوى پرده بدين سوى پرده آمدى و ندانستى كه چگونه آمدى باز ازين پرده بدان سواى پرده روى چه دانى كه چگونه روى » ص 39 . كار آن كار است اى مشتاق مست * كاندر آن كار ار رسد مرگت خوش است ( 314 - 28 ) « و آن يك كار كه اميرى را شايد آن كار است كه جان از بهر آن كار بايد و چاكر آن كار بايد بودن » ص 51 . در زمين مردمان خانه مكن * كار خود كن كار بيگانه مكن كيست بيگانه تن خاكىّ تو * كز براى اوست غمناكىّ تو ( 111 - 9 ) « و اگر جايى نهايستى و دلت فرونيايد در بناى تن خود و قالب خود تدبير مىكنى و صحت وى مىورزى پس چنان باشد كه در زمين مردمان و بر چه ويران بنا مىافكنى » ص 55 . هيچ بانگ كف زدن آيد بدر * از يكى دست تو بىدست دكر ( 309 - 2 ) « و اگر ترا ميل به آدميست آن آدمى نيز ترا مىطلبد كه هرگز از يك دست بانگ نيايد » ص 59 . هست تسبيحت بخار آب و گل * مرغ جنّت شد ز نفخ صدق دل ( 23 - 11 ) « اگر هواى نفس تسبيح ترا بطبع و رغبت بگيرد و حور عين كند و يا بدست فرشته باز دهد تا آن درّ ثمين حوران عين گردد چه عجب باشد » ص 65 . قلعه ويران كرد و از كافر ستد * بعد از آن بر ساختش صد برج و سدّ ( 8 - 23 ) « اكنون كالبدها همچون قلعههاست بر سرحد كفر شياطين تا اكنون گرد آن گشت مىكردى اكنون دهچندان كن اكنون كه سلاح تو سلاح صلاح شده است قلعهء كالبد را اكنون قوى استوار كن » ص 68 . گر به خويشم هيچ راى و فن بدى * راى و تدبيرم به حكم من بدى