سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
54
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
مىفرستند « 1 » و حقوق تعظيم مىطلبد تا اگر در اينجا مماطله رود موكل قوى حال قيامت را فرستد تا نفخ اسرافيل چون نفس صبحدم پديد آيد و همه زنده گرداند كه وَ جَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً « 2 » أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ « 3 » . نيز رياح روح را وزان كرده است تا مبشّر راحت آن جهانى باشد ساقى باد را ببينى كه درآمده باشد و مجلس را مىآرايد و اشتران ابر را پر از شراب آب كردهايم و به محبوسان عالم مىفرستيم تا تازه شوند و هيچ ثقل و نجاست در ايشان نباشد چون اين مردگان را بادى و ابرى باشد و موكّلان فرشتگان بسبب آن ايشان را زنده مىگرداند عجب ابرى و بادى و فرشتگان ديگر ندارد تا همه اختيارات مرده را زنده گرداند . يوسف عليه السلام در چاه مىگفت كه آنكس كه رحم را بر من رحم داد چاه را بر من رحيم تواند كردن . همچنانك يوسف را از راه چاه بملك رسانيد و نزد يعقوب رسانيد اطفال مسلمانان را از راه لحد به پادشاهى بهشت مىرساند و مادر و پدر را بوى رساند و اللّه اعلم . فصل 40 قال النّبيّ عليه السّلام . كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته . گفتم مير را كه تو همچون بوتيمارى كه سر فروكردهء و همّت و وهم دربستهء كه مرا اين مىبايد و آن مىبايد چون كژپايك كه گرد آب مىگردد و كرمكى مىجويد تو گرد جهان مىگردى و قدم بتأمّل و تأنّى برمىدارى و مىنهى و جاه و مال مىطلبى اگر از بهر آن مىطلبى تا خداونده باشى و اينها بفرمان تو باشد درآمدن و در رفتن محال مىطلبى زيرا كه چندين هزار آدمى خداونده نشدند تو نيز هم نشوى آخر كدام صحّت بفرمان تو آمد و بفرمان تو رفت و كدام فرزند بفرمان تو آمد و بفرمان تو رفت تا چنين مغرور شدى و غلط افتادى پس معلوم شد كه خداوندى نتوانى گرفتن اكنون چه كارجويى مىكنى يعنى كار ديگران چه مىكنى بىآنك ترا بفرمايند و اگر چنگ در كار بفرمان مىزنى در ولايت كسى مىخواهى تا آشنا و چاكر باشى خداوند
--> ( 1 ) - ظ : مىفرستد . ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 25 ، آيهء 47 . ( 3 ) همان سوره ، آيهء 48 .