فريد الدين العطار النيسابوري
83
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
الحكاية و التمثيل ديدهور مردى به دريا شد فرود * گفت « اى دريا چرا دارى كبود جامهء ماتم چرا پوشيدهاى * نيست هيچ آتش ، چرا جوشيدهاى ؟ » داد دريا آن نكو دل را جواب * ك « ز فراقِ دوست دارم اضطراب چون ز نامردى نيَم من مردِ او * جامه نيلى كردهام از دردِ او خشك لب بنشستهام مدهوش من * ز آتِش عشق آب من شد جوش زن گر بيابم قطرهاى از كوثرش * زندهء جاويد گردم بر درش ور نه چون من صد هزاران خشك لب * مى بميرد در رهِ او روز و شب . » حكايت كوف كوف آمد پيش چون ديوانهاى * گفت من بگزيدهام ويرانهاى عاجزىام در خرابى زاده من * در خرابى مىروم بى باده من گر چه معمورى بسى خوش يافتم * هم مخالف هم مشوّش يافتم