فريد الدين العطار النيسابوري
67
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
جان ز بهرِ اين به كار آيد تو را * تا دمى در خوردِ يار آيد تو را آبِ حيوان خواهى و جان دوستى * رو كه تو مغزى ندارى ، پوستى جان چه خواهى كرد ؟ بر جانان فشان * در رهِ جانان چو مردان جان فشان . [ حكايت ] بود آن ديوانهء عالى مقام * خضر با او گفت « اى مردِ تمام راىِ آندارى كه باشى يارِ من ؟ » * گفت « با تو بر نيايد كارِ من زان كه خوردى آبِ حيوان چند راه * تا بماند جانِ تو تا ديرگاه من در آنم تا بگويم تركِ جان * زان كه بىجانان ندارم برگِ آن چون تو اندر حفظِ جانى مانده * من به نو هر روز جان افشانده بهتر آن باشد كه چون مرغان ز دام * دور مىباشيم از هم و السّلام . » [ حكايت طاووس ] بعد از آن طاووس آمد زرنگار * نقشِ پرّش صد چه ، بلكه صد هزار