فريد الدين العطار النيسابوري
44
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
مرتضا را چون بكشت آن مردِ زشت * مرتضا بىاو نمىشد در بهشت بر عدو چون شفقتش چندين بُوَد * با چو صدّيقيش هرگز كين بُود ؟ آن كه چندينى غمِ دشمن خورد * با عتيقش دشمنى چون ظن بَرَد ؟ با ميان نارد جهانِ بىكنار * چون على صدّيق را يك دوستدار چند گويى مرتضى مظلوم بود * وز خلافت راندن محروم بود چون على شيرِ حق است و تاجِ سر * ظلم نتوان كرد بر شير اى پسر ! [ حكايت ] مصطفا جايى فرود آمد به راه * گفت آب آرند لشكر را ز چاه رفت مردى ، باز آمد پر شتاب * گفت « پر خون است چاه و نيست آب . » گفت « پندارى ز دردِ كار خويش * مرتضى در چاه گفت اسرار خويش چاه چون بشنيد آن تابش نبود * لا جرم چون تو شدى آبش نبود . » آن كه در جانش چنين شورى بُوَد * در دلش كى كينهء مورى بُوَد در تعصّب مىزند جانِ تو جوش * مرتضا را جان چنين نبود ، خموش !