فريد الدين العطار النيسابوري

397

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گفت « هان اى مست اينجا كم ستيز * از چه مىباشى به من ده دست و خيز . » مست گفت « اى حق تعالى يارِ تو * نيست شيخا دست گيرى كارِ تو تو سرِ خود گير و رفتى مردوار * سر فرو رفته مرا با او گذار گر ز هر كس دست گيرى آمدى * مور در صدرِ اميرى آمدى دست گيرى نيست كارِ تو برو * نيستم من در شمارِ تو برو . » شيخ در خاك اوفتاد از دردِ او * سرخ گشت از اشك روىِ زرد او . اى همه تو ! ناگزير من تو باش * اوفتادم دستگيرِ من تو باش ] مانده‌ام در چاهِ زندان پاى بست * در چنين چاهم كه گيرد جز تو دست هم تنِ زندانىام آلوده شد * هم دلِ محنت كشم فرسوده شد گرچه بس آلوده در راه آمدم * عفو كن كز حبس وز چاه آمدم . الحكاية و التمثيل آن عزيزى گفت فردا ذو الجلال * گر كند در دشتِ حشر از من سؤال ك « اى فرو مانده چه آوردى ز راه ؟ » * گويم « از زندان چه آرند اى إله ؟ »