فريد الدين العطار النيسابوري

375

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

بود آنجا ده غلامِ پادشاه * عزم كرده تا كنند او را تباه آن وزير آمد دلى پر درد و داغ * هر يكى را داد دُرّى شب چراغ گفت « امشب هست مست اين پادشاه * وين پسر را نيست چندينى گناه چون شود هشيار شاهِ نامدار * هم پشيمان گردد و هم بىقرار هر كه او را كشته باشد بىشكى * شاه از صد زنده نگذارد يكى . » آن غلامان جمله گفتند « اين نفس * گر بيايد شه نبيند هيچ كس در زمان از ما بريزد جوىِ خون * پس كند بر دار ما را سرنگون . » خونيى آورد از زندان وزير * باز كردش پوست از تن همچو سير سرنگوسارش ز دار آونگ كرد * خاك از خونش گلِ گل رنگ كرد وان پسر را كرد در پرده نهان * تا چه زايد از پسِ پرده جهان شاه چون هشيار شد روزى دگر * همچنان مىسوخت از خشمش جگر آن غلامان را بخواند آن پادشاه * گفت « با آن سگ چه كرديد از جفا ؟ » جمله گفتندش كه « كرديم استوار * در ميانِ صُفَّهء بارش به دار پوستش كرديم سر تا سر برون * بر سرِ دار است اكنون سرنگون . »