فريد الدين العطار النيسابوري
351
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
هر كه سوىِ آن پسر كردى نگاه * بر گرفتنديش در ساعت ز راه بود درويشى گدايى بىخبر * بى سر و بُن شد ز عشقِ آن پسر قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت * جانْش مىشد زهرهء گفتن نداشت چون نيافت آن درد را هم پشت او * عشق و غم در جان و دل مىكشت او روز و شب در كوىِ او بنشسته بود * چشم از خلقِ جهان بر بسته بود هيچ كس محرم نبودش در جهان * همچنان مىكشت آن غم در نهان روز و شب رويى چو زر اشكى چو سيم * منتظر بنشسته بودى دل دو نيم زنده زان بودى گداىِ نا صبور * كان پسر گه گاه بگذشتى ز دور شاه زاد ، از دور چون پيدا شدى * جملهء بازار پر غوغا شدى در جهان بر خاستى صد رستخيز * خلق يكسر آمدندى در گريز چاوشان از پيش و از پس مىشدند * هر زمان در خونِ صد كس مىشدند بانگِ بَردابَرد مىرفتى به ماه * قربِ يك فرسنگ بگرفتى سپاه چون شنيدى بانگِ چاووش آن گدا * سر بگشتيش و در افتادى ز پا غَشْىاش آوردى و در خون ماندى * وز وجودِ خويش بيرون ماندى