فريد الدين العطار النيسابوري
329
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
پس زفان بگشاد شاهِ نامور * با ايازِ خاصِ خود گفت « اى پسر هست چندين پيل و لشكر آنِ من * من همه آنِ تو ، تو سلطانِ من . » گر چه گفت اين لفظ شاهِ نامدار * سخت فارغ بود اياز و بر قرار شاه را خدمت نكرد اين جايگاه * خود نگفت او كاين مرا گفتهست شاه شد حسن آشفته و گفت « اى غلام * مىكند شاهيت چندين احترام تو چنين استاده چون بىحرمتى * پشت خم نَدْهى و نكْنى خدمتى تو چرا حرمت نمىدارى نگاه ؟ * حق شناسى نبود اين در پيشِ شاه . » چون اياز ، القصّه ، بشنود اين خطاب * گفت « هست اين را موافق دو جواب ، يك جواب آن است كاين بىروى و راه * گر كند خدمت به پيشِ پادشاه ، يا به خاك افتد به خوارى پيشِ او * يا سخن گويد به زارى پيشِ او ، بيشتر از شاه و كمتر آمدن * جمله باشد در برابر آمدن . من كيَم تا سر بدين كار آورم * در ميان ، خود را پديدار آورم بنده آنِ اوست و تشريف آنِ اوست * من كيَم ، فرمان همه فرمانِ اوست آنچه هر روزى شهِ پيروز كرد ، * وين كرم ، كاو با اياز امروز كرد ،