فريد الدين العطار النيسابوري
310
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
چون تو نه اينى نه آن اى بىفروغ * مىمزن در عشقِ ما لاف از دروغ . گر بخفتد عاشقى جز در كفن * عاشقش گويم ، ولى بر خويشتن چون تو در عشق از سرِ جهل آمدى * خواب خوش بادت كه نا اهل آمدى . » الحكاية و التمثيل پاسبانى بود عاشق گشت زار * روز و شب بىخواب بود و بىقرار همدمى با عاشقِ بىخواب گفت * ك « اخر اى بىخواب يك دم شب بخفت ! » گفت « شد با پاسبانى عشقْ يار * خواب كى آيد كسى را زين دو كار ؟ پاسبان را خواب كى لايق بود * خاصه مردِ پاسبان عاشق بود چون چنين سرباريى در سر ببست * بود آن ، اين يك بر آن ديگر ببست من چهگونه خواب يابم اندكى * وام نتوان كرد اين خواب از يكى هر شبم عشق امتحانى مىكند * پاسبان را پاسبانى مىكند . » گاه مىرفتى و چوبك مىزدى * گه ز غم بر روى و تارك مىزدى گر بخفتى يك دم آن بىخواب و خور * عشق ديديش آن زمان خوابى دگر جملهء شب خلق را نگذاشتى * تا بخفتندى فغان بر داشتى