فريد الدين العطار النيسابوري

307

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

سِرِ ذرّاتش همه روشن شود * گلخنِ دنيا برو گلشن شود مغز بيند از درون نه پوست او * خود نبيند ذرّه‌اى جز دوست او هر چه بيند روىِ او بيند مدام * ذرّه ذرّه كوىِ او بيند مدام صد هزار اسرار از زيرِ نقاب * روى مىبنمايدت چون آفتاب صد هزاران مرد گم گردد مدام * تا يكى اسرار بين گردد تمام كاملى بايد درو جانى شگرف * تا كند غوّاصىِ اين بحرِ ژرف گر ز اسرارت شود ذوقى پديد * هر زمانت نو شود شوقى پديد تشنگىِ بر كمال اينجا بُوَد * صد هزاران خون حلال اينجا بود گر بيازى دست تا عرش مجيد * دم مزن يك ساعت از « هَلْ مِنْ مزيد » خويش را در بحرِ عرفان غرق كن * ور نه بارى خاكِ رَه بر فرق كن گر نه اى ، اى خفته ، اهلِ تهنيت * پس چرا خود را ندارى تعزيت گر ندارى شاديى از وصلِ يار * خيز بارى ماتمِ هجران بدار گر نمىبينى جمالِ يار تو * خيز منشين ، مىطلب اسرار تو گر نمىدانى طلب كن شرم دار * چون خرى تا چند باشى بىفسار ؟