فريد الدين العطار النيسابوري

298

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

پوستى خواهم از آنِ گوسفند * چشمِ بد را نيز مىسوزم سپند اطلس و اكسونِ مجنون پوست است * پوست خواهد هر كه ليلى دوست است برده‌ام در پوست بوىِ دوست من * كى ستانم جامه‌اى جز پوستى من دل خبر از پوست يافت از دوستى * چون ندارم مغز ، بارى پوستى ! » عشق بايد كز خرد بستاندت * پس صفاتِ تو بَدَل گرداندت كمترين چيزيت در محوِ صفات * بخششِ جان است و تركِ تُرَهات پاى درنِه گر سرافرازى چنين * زان كه بازى نيست جانبازى چنين . الحكاية و التمثيل گشت عاشق بر اياز آن مفلسى * اين سخن شد فاش در هر مجلسى چون سواره گشتى اندر ره اياس * مىدويدى آن گداى حق شناس دولتىتر از من آمد كوى راه * كاسب او را نعل سايد كاه كاه گر چه همچون كوى بى پا و سرم * ليك من از كوى محنت كژ ترم كوى بر تن زخم از چوگان خورد * وين گداى دلشده بر جان خورد