فريد الدين العطار النيسابوري
295
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
الحكاية و التمثيل خواجهاى از خان و مان آواره شد * وز فقاعى كودكى بيچاره شد شد ز فرطِ عشق ، سودايى ازو * گشت سرْ غوغاىِ رسوايى ازو هر چه او را بود اسباب و ضياع * مىفروخت و مىخريد از وى فقاع چون نماندش هيچ ، بس درويش شد * عشقِ آن بىدل ، يكى صد بيش شد گر چه مىدادند او را نان تمام * گرسنه بودى و سير از جان مدام زان كه چندانى كه نانش مىرسيد * جمله مىبُرد و فقاعى مىخريد دايماً بنشسته بودى گرسنه * تا خرد يك دم فقاعى صد تنه سايلى گفتش كه « اى آشفته كار * عشق چبْوَد سرِ اين كن آشكار . » گفت « آن باشد كه صد عالم متاع * جمله بفروشى براىِ يك فقاع . » تا چنين كارى نيفتد مرد را * او چه داند عشق را و درد را . الحكاية و التمثيل