فريد الدين العطار النيسابوري

281

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گر بود در حلقه‌اى صد غم زده * حلقه را باشد نگين ماتم‌زده تا نگردى مردِ صاحبْ درد تو * در صفِ مردان نباشى فرد تو هر كه دردِ عشق دارد سوز هم * شب كجا يابد قرار و روز هم . الحكاية و التمثيل خواجه زنگى را غلامى چُست بود * دست پاك از كارِ دنيا شست بود جملهء شب آن غلام پاكباز * تا به وقتِ صبح مىكردى نماز خواجه گفتش « اى غلام كار كن * شب چو برخيزى مرا بيدار كن تا وضو سازم كنم با تو نماز . » * آن غلام او را جوابى داد باز ، گفت « آن زن را كه دردِ زَه بخاست * گر كسش بيدارگر نبوَد رواست گر تو را درديستى ، بيداريى * روز و شب در كار ، نه بيكاريى چون كسى بايد كه بيدارت كند * ديگرى بايد كه او كارت كند ! » هر كه را اين حسرت و اين درد نيست * خاك بر فرقش ، كه اين كس مرد نيست هر كه را اين درد دل درهم سرشت * محو شد هم دوزخ او را هم بهشت .