فريد الدين العطار النيسابوري
272
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
گفت « شاهى دادمت ، لشكر تو راست * پادشاهى كن كه اين كشور تو راست آن همى خواهم كه تو شاهى كنى * حلقه در گوشِ مه و ماهى كنى . » هر كه آن بشنود از خيل و سپاه * جمله را شد چشم از ان غيرت سياه هر كسى مىگفت « شاهى با غلام * در جهان هرگز نكرد اين احترام . » ليك آن ساعت ايازِ هوشيار * مىگريست از كارِ سلطان زار زار جمله گفتندش كه « تو ديوانهاى * مىندانى وز خرد بيگانهاى چون به سلطانى رسيدى اى غلام * چيست چندين گريه ؟ بنشين شاد كام . » داد اياز آن قوم را حالى جواب * گفت « بس دوريد از راهِ صواب نيستى آگه كه شاهِ انجمن * دور مىاندازدم از خويشتن مىدهد مشغولىام تا من ز شاه * باز مانم دور ، مشغولِ سپاه گر به حكمِ من كند ملكِ جهان * من نگردم غايب از وى يك زمان هر چه گويد ، آن توانم كرد و بس * ليك ازو دورى نجويم يك نَفَس من چه خواهم كرد ملك و كارِ او ؟ * ملكتِ من بس بود ديدارِ او . » گر تو مردِ طالبىّ و حق شناس * بندگى كردن در آموز از اياس