فريد الدين العطار النيسابوري
266
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
الحكاية و التمثيل آن عزيزى گفت « شد هفتاد سال * تا ز شادى مىكنم وز ناز حال كاين چنين زيبا خداونديم هست * با خداونديش پيونديم هست . » چون تو مشغولى به جويايىِ عيب * كى كنى شادى به زيبايىِ غيب ؟ عيب جويا ! تو به چشمِ عيبْ بين * كى توانى بود هرگز غيب بين ؟ اوّلًا از عيبِ خلق آزاد شو * پس به عشقِ غيبِ مطلق شاد شو موى بشكافى به عيبِ ديگران * ور بپرسم عيبِ تو كورى در آن گر به عيبِ خويشتن مشغوليى * گر چه بس معيوبيى مقبوليى . الحكاية و التمثيل بود مستى سخت لا يعقلِ خراب * آبِ كارش بُرده كُلّى كارِ آب دُرد و صاف از بس كه در هم خورده بود * از خرابى پا و سر گم كرده بود هوشيارى را گرفت از وى ملال * پس نشاند آن مست را اندر جوال