فريد الدين العطار النيسابوري
251
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
چون نباشم بنده و بندىِ او * چون زنم لافِ خداوندىِ او ؟ در خداونديش سر افكندهام * ليك او بايد كه خوانَد بندهام . » گر ز سوىِ او درآيد عاشقى * تو به عشقِ او بغايت لايقى ليك عشقى كان ز سوىِ تو بود * دان كه آن در خوردِ روىِ تو بود او اگر با تو دراندازد خوشى * تو توانى شد ز شادى آتشى كار ، آن دارد نه اين اى بىخبر * كى خبر يابد ازو هر بىهنر ؟ الحكاية و التمثيل بود درويشى ز فرطِ عشق زار * وز محبّت همچو آتش بىقرار هم ز تفتِ عشق جانش سوخته * هم ز تابِ جان زفانش سوخته آتش از جان در دلش افتاده بود * مشكلى بس مشكلش افتاده بود در ميانِ راه مىشد بىقرار * مىگريست و اين سخن مىگفت زار « جان و دل از آتشِ رشكم بسوخت * چند گريم چون همه اشكم بسوخت . » هاتفى گفتش « مزن زين بيش لاف * از چه با او درفكندى از گزاف ؟ »